بی هنگام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی هنگام . [ هََ / هَِ ] (ص مرکب ) (از:بی + هنگام ) دیروقت . دیر. ◄ بی وقت . بی موقع. (ناظم الاطباء) (آنندراج ). نابهنگام : خواب بی هنگامت از ره میبرد ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست . سعدی . مؤذن بانگ بی هنگام برداشت نمیداند که چند از شب گذشتست . سعدی . امشب سبکتر میزنند این طبل بی هنگام را یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را. سعدی . ♦ امثال : زیان بهنگام بهتر از سود بی هنگام است . ♦ مرغ بی هنگام ؛ کنایه از خروس که بی وقت بخواند، نظیر مَثَل خروس بی محل : وز آن افسانه های خام گفتن سخن چون مرغ بی هنگام گفتن . نظامی . دیو گوید بنگرید این خام را سر برید این مرغ بی هنگام را. مولوی . و رجوع به خروس بی محل شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی