بی کاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی کاری . (حامص مرکب ) حالت و کیفیت بی کار. بی شغلی . (ناظم الاطباء). عزل . (منتهی الارب ). کار نداشتن : که از داد و بی کاری و خواسته خروشد بمغز اندرون کاسته . فردوسی . ◄ بی منصبی . ◄ بی خدمتی . (ناظم الاطباء). و رجوع به کار شود. ◄ تنبلی و بیعاری . کار نکردن . مهملی . بطالت . بطالة. تعطل . تعطیل . عطالة. عطالت . عطلت . عطلة. (یادداشت بخط مؤلف ) : و از فرزندان او یکی نومال نام داشت و به سهولت و بی کاری میل داشت . (قصص الانبیاء ص ٣٠). روز بی کاری و شب آسانی کی رسی در سریر ساسانی . سنائی . کار خاقانی بسازی زین قدر کار او را نام بی کاری نهی . خاقانی . بکار اندر آی این چه پژمردگیست که پایان بی کاری افسردگیست . نظامی . گر تو بنشینی به بی کاری مدام کارت ای غافل کجا زیبا شود. عطار. بی کاری و توکل دور است از مروت بر دوش خلق مفکن زنهار بار خود را. صائب . ♦ امثال : بیگاری به که بی کاری . ♦ بی کاری کردن ؛ بی کار گشتن و بدون شغل بسر بردن . از کار کردن تن باززدن : منشین بی کار از آنکه بیگاری به زانکه کنی بخیره بی کاری . ناصرخسرو. ◄ فراغت . (یادداشت بخط مؤلف ) : ساعت بی کاری . روز بی کاری .