بی کام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی کام . (ص مرکب ) (از: بی + کام ) ناکام . محروم . (ناظم الاطباء). بی مراد : بشش ماه بستدبشش بازداد بدرویش بی کام و مرد نژاد. فردوسی . فرود سیاوخش بی کام و نام چو شد زین جهان نارسیده بکام . فردوسی . بدان شهر دختر فراوان بدی که بی کام جوینده ٔ نان بدی . فردوسی . ششم هفته را زال و رستم بهم رسیدند بی کام و دل پر ز غم . فردوسی . لیلی ز فراق شوی بی کام میجست ز جا چو گور از دام . نظامی . ◄ ناامید. (ناظم الاطباء). ◄ برخلاف میل . (یادداشت مؤلف ) : همی خواهداز من که بی کام من ببرد ز دل خواب و آرام من . فردوسی . ♦ به بی کام کسی ؛ بخلاف میل او.نه بمراد و کام او. به نامرادی او : چو ماهوی مر شاه رامانده دید به بی کام او تخت را رانده دید. فردوسی . ◄ بی خواست . بی اراده : شاشه ؛ آب تاختن مردم بود که بی کام برآید. (حاشیه ٔ لغت فرس اسدی نخجوانی ). و رجوع به کام شود.