بی کرانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی کرانه . [ ک َ ن َ / ن ِ ] (ص مرکب ) بی کران . ابدی . نامتناهی . (از یادداشت مؤلف ). ◄ نامحدود. بی حد. بی کران : سال تو خجسته و ایام تو سعید عمر تو بی کرانه و عز تو جاودان . فرخی . و هیچکس را از مخلوقات بقاء جاودانه و عمر بی کرانه مسلم نیست . (قصص الانبیاء ص ٢٢٩). بشادکامی در عز بی کرانه بزی بکامرانی در ملک جاودانه بتاز. مسعودسعد. ◄ بی حد و شمار. بسیار. فراوان . سخت بسیار : که این بی کرانه یکی لشکرست ز اندیشه ٔ ما سخن دیگرست . فردوسی . خروشید کای بی کرانه سپاه چنین است فرمان بیدار شاه . فردوسی . ببرد پنج یک از لشکر و به لشکر گفت که نیست آن سپه بی کرانه را مقدار. فرخی . تازیان اندر آمدند ز کوه رنگ چون ریگ بی کرانه و مر. فرخی . حبال شعبده ٔ جادوان فرعونست تو گفتی آن سپه بی کرانه و بی مر. عنصری . و نسلش بی کرانه شد. (مجمل التواریخ والقصص ). و پسری داشت شیده نام بر مقدمه فرستاد با لشکری بی کرانه . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٤٦). درد دل بود و از قرین افزود تا کی این درد بی کرانه خورم . خاقانی . ◄ بی حد و مرز. بی انتها : گروهی از پیشینیان زان سوی [ فلک هشتم ] ... نهادند بی کرانه و گروهی جسم نهادند آرمیده بی کرانه . (التفهیم ). ای قلزم بی کرانه یعنی در تست هزار دُرّ معنی . نظامی . ♦ بحر بی کرانه ؛ بحر بی کران . دریای وسیع و گسترده دامن : وز خلق چون تو غرقه بسی کرده ست این بحر بی کرانه و بی معبر. ناصرخسرو. ما راغم فراقت بحری است بی کرانه ای کاش با چنین غم دل را کنار بودی . خاقانی . ♦ دریای بی کرانه ؛ سخت فراخ و وسیع و گسترده دامن : دریایی دید بی کرانه و لشکری چون مور و ملخ بی اندازه . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ راه بی کرانه ؛ راهی که به جایی منتهی نشود : راهی آسان و راست نیکتر ای دوست دور شو از راه بی کرانه و ترفنج . رودکی .