بی کران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی کران . [ ک َ ] (ص مرکب ) (از: بی + کران ) بی کرانه . بی حد. بی نهایت . (آنندراج ). بی پایان . غیرمحدود. (ناظم الاطباء). نامحدود : نعمتش پاینده باد و دولتش پیوسته باد دولت او بی کران و نعمت او بی کنار. فرخی . عمر تو بادا بی کران سود تو بادا بی زیان همواره بادا جاودان در عز و ناز و عافیه . منوچهری . باد عمرت بی زوال و باد عزت بی کران باد سعدت بی نحوست باد شهدت بی شرنگ . منوچهری . پند گیر از شعر حجت وز پس ایشان مرو تا نمانی عمرهای بی کران اندر کرب . ناصرخسرو. نبشته چو با گفته جمع آمدی و گرچند بس بی کران باشدی . (کلیله و دمنه ). ... چو اکرام و افضال تو بی کران چو انعام و احسان تو بی حساب . سوزنی . ای پسر در دلبری بسیار شد نیرنگ تو بی کنار و بی کران شد صلح ما و جنگ تو. سوزنی . ◄ سخت بسیار. (یادداشت بخط مؤلف ). فراوان .بی شمار. (یادداشت مؤلف ). بی مر. بی اندازه : بتو بخشم این بی کران گنجها که آورده ام گرد با رنجها. دقیقی . به بیچارگی باژ و ساو گران پذیرفت با هدیه ٔ بی کران . فردوسی . سپه کش چو رستم سپه بی کران بسی نامداران و جنگاوران . فردوسی . سپاهی در آن شهر بد بی کران دلیران رومی و گندآوران . فردوسی . چو لشکر بود اندک و یار بخت به از بی کران لشکر و کار سخت . اسدی . یکی نامه با این همه خواسته در او پوزش بی کران خواسته . اسدی . فلک چاکر مکنت بی کرانش خرد بنده ٔ خاطر هوشیارش . ناصرخسرو. پیمبر شبانی بدو داد از امت به أمر خدا این رمه ٔ بی کران را. ناصرخسرو. و با بی کران خواسته و برده سوی عراق بازآمد. (مجمل التواریخ والقصص ). چو انبوه شد لشکر بی کران عدد خواست از نام نام آوران . نظامی . هر امیری داشت خیل بی کران تیغها را برکشیدند آن زمان . مولوی . .... چنین شخصی که یک طرف از نعمت او شنیدی در چنان وقتی نعمت بی کران داشت . (گلستان ). یکی از پادشاهان گفتش مینماید که مال بی کران داری . (گلستان ). دانشمندی را دیدم بکسی مبتلا شده ... جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی . (گلستان ). شب تنهائیم در قصد جان بود خیالش لطفهای بی کران کرد. حافظ. ◄ لایتناهی ̍. نامتناهی : چونکه ذات تو بی کران باشد کس چه گوید ترا که آن باشد. اوحدی . ◄ بی کنار. (آنندراج ). بی کناره . بی ساحل . وسیع و بسیار فراخ . بی حد و حساب : یکی چشمه ٔ بی کران اندروی فراوان از آن چشمه بگشاد جوی . فردوسی . هنوز بازنگشتم ز بی کران دریا که برگرفت ز من سایه تندبار غمام . فرخی . هر تخته ای از او چو سپهراست بی کران هر دسته ای ازو چو بهشت است بی کنار. فرخی . این دهد مژده بعمری بی حساب و بی عدد وان کند عهده بملکی بی کران و بی شمار. منوچهری . ز یکی چراغ آتش افروختن توان بیشه ٔ بی کران سوختن . اسدی . قدرت زبرای کار تو ساخت این قبه ٔ نغز بی کران را. خاقانی . با لطف تو در میان نهاده ست خاقانی امید بی کران را. خاقانی . وانکو بگوشه ای ز میانه کرانه کرد هم گوشه ٔ دلش ستم بی کران کشد. خاقانی . اگر چه جرم او کوه گرانست ترا دریای رحمت بی کرانست . نظامی . بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود ز موج شوق تو در بحر بی کران فراق . حافظ. و رجوع به کران شود.