بی کسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی کسی . [ ک َ] (حامص مرکب ) حالت و کیفیت بی کس . بی خویشاوندی . ◄ غربت . تنهایی . (ناظم الاطباء) : چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک اﷲ که روز بی کسی آخر نمیروی ز سرم . حافظ. ◄ بی یاوری . (ناظم الاطباء). بی یار و یاوری : من نه از بی کسی اندر کف تو دادم دل که مرا جز تو بتانند بخوبی چو پری . فرخی . فریاد ز بی کسی نه رایست آخر کس بی کسان خدایست . نظامی . وز بی کسی تو در چنین درد میگفت و بر آن دریغ میخورد. نظامی . قافله شد واپسی ما ببین ای کس ما بی کسی ما ببین . نظامی . ◄ بینوایی . بیچارگی . ◄ سکنه نداشتن . غیرمسکون بودن . و رجوع به بی کس شود.