بی کنار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی کنار. [ ک َ / ک ِ ] (ص مرکب ) (از: بی + کنار) بی کران . بی طرف . بی کناره . بی انتها : روز تو فرخنده باد و عمر تو پاینده باد دولت تو بی کران و ملکت تو بی کنار. فرخی . یکی را مباد عزل یکی را مباد غم یکی باد بی زوال یکی باد بی کنار. فرخی . نعمتش پاینده باد و دولتش پیوسته باد دولت او بی کران و نعمت او بی کنار. فرخی . ای پسر در دلبری بسیار شد نیرنگ تو بی کنار و بی کران شد صلح ماو جنگ تو. سوزنی . نیست کسم غمگسار خوش به که باشم هست غمم بی کنار لهو چه جویم ؟ خاقانی . رجوع به کنار و بی کناره و بی کرانه شود.