بی گزند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی گزند. [ گ َ زَ ] (ص مرکب ) (از: بی + گزند) بی آسیب . (ناظم الاطباء). سالم . سلیم . صحیح . تندرست . (یادداشت مؤلف ). بی زیان . بی ضرر. بی مضرت : دگر گفت کای شهریار بلند انوشه بدی وز بدی بی گزند. فردوسی . سرش سبز باد و تنش بی گزند منش برگذشته ز چرخ بلند. فردوسی . چو قوم موسی عمران ز رود نیل وز آب برآمدند همه بی گزند و بی آزار. فرخی . شادمان زی و کامران و عزیز وز بد دهر بی گزند و زیان . فرخی . فلک مساعد و بازو قوی و تیغش تیز خدای ناصر و تن بی گزند و بی آزار. فرخی . بری از گهر، بی گزند از زمان فزون از نشان و برون از گمان . اسدی . در خیال سایه ٔ سرو تو با این چشم و دل بی گزندم زآب و آتش درصفت یاقوت وار. صابربن اسماعیل ترمذی . رجوع به گزند شود. ♦ بی گزند شدن ؛ بی صدمه و بی آسیب گشتن . در امان و سلامت بودن . دور از آسیب شدن . آسوده و ایمن شدن : همی گفتم آن دیو را گر به بند بیابیم گیتی شود بی گزند. فردوسی . بتو گشت تخت بلندی بلند بتو زیردستان شده بی گزند. فردوسی . بیفکند و دندان او را بکند وزو کشور روم شد بی گزند. فردوسی . ۩ بی زیان شدن . دور گشتن از گزندگی و مضرت رسانی : بیامد ببستش بخم کمند بدو گفت اکنون شدی بی گزند. فردوسی . ♦ بی گزند کردن ؛ تندرست کردن . سالم و بی آسیب کردن . دور کردن از آسیب و صدمه وزیان : یکی را برآرد بچرخ بلند ز تیمار و دردش کند بی گزند. فردوسی . ◄ بی عیب . (ناظم الاطباء) : یکی چرمه ای برنشسته سمند نکو گامزن باره ٔ بی گزند. دقیقی . ز فرزند گو بر پدر ارجمند کدام است شایسته و بی گزند. فردوسی . که ای پهلوان زاده ٔ بی گزند یکی رزم پیش آیدت سودمند. فردوسی . زنی بودش اندرخور و هوشمند هنرمند و بادانش و بی گزند. فردوسی .