بیجاده گون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیجاده گون . [ دَ / دِ ](ص مرکب ) برنگ بیجاده . سرخ . یاقوتی رنگ : گاه برسان یکی یاقوت گون گوهر شود گه بکردار یکی بیجاده گون مجمر شود. فرخی . می بیجاده گون خواهد بت سیمین ذقن خواند بتی خواند که او را شاخ باغ نسترن خواند. فرخی . گلنار همچو درزی استاد برکشید قواره ٔ حریر ز بیجاده گون حریر. منوچهری . ز بیجاده گون باده ٔ دلفروز فشاندند بیجاده بر روی روز. نظامی . بیا ساقی از باده جامی بیار ز بیجاده گون گل پیامی بیار. نظامی . ♦ بیجاده گون تیغ ؛ شمشیر خون آلود خونریز. (آنندراج ) (ناظم الاطباء).