بیختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ په. ] (مص م.)<BR>۱- الک کردن، <BR>۲- غربال کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ په. ] (مص م.) ۱- الک کردن، ۲- غربال کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیختن . [ ت َ ] (مص ) مصدر دوم غیرمستعمل آن بیزیدن . بیخ . بیز. بیزیدن است . (از یادداشت بخط مؤلف ). غربال کردن و پرویزن کردن . (آنندراج ). غربله .نخل . تنخل . انتخال . (منتهی الارب ). غربال کردن . سرندکردن . الک کردن . چیزی خشک و خرد را از الک و غربال و مانند آنها بیرون کردن تا نخاله از نرمه جدا شود. (یادداشت بخط مؤلف ). در پهلوی «وختن » از ریشه ٔ اوستایی «وئج » (تاب دادن . جنباندن ). (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). پهلوی «ویختن »، بیزیدن . چیزی را از غربال گذراندن : پرکنده چنگ و چنگل ریخته خاک گشته باد خاکش بیخته . رودکی . حربگاهش چو زنگیانی زشت که ببیزند خرده ٔ انگشت . عنصری . در دهن لاله باد ریخته و بیخته بیخته مشک سیاه ریخته دُرّ ثمن . منوچهری . جهان گشت پر ابر الماس ریز شد از خاک و خون باد شنگرف بیز. اسدی . از پی این عبیر می بیزند وزپی آن حنوط میسایند. مسعودسعد. تا چه پرویزن است او که مدام بر جهان آتش بلا بیزد. انوری . خاک راهت دیده با مژگان حسرت بیخته تا نباشد پای آزرده خیال نازکت . ابوالمعالی . همه را بکوبند و ببیزند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). جان شد اینجا چه خاک بیزد تن که دکاندار از دکان برخاست . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٦١). بر سر بازار دهر خاک چه بیزی حاصل از این خاک جز غبار چه خیزد. خاقانی . بدین قاروره تا کی آبریزی بدین غربال تا کی خاک بیزی . نظامی . به پرویزن معرفت بیخته به شهد عبادت برآمیخته . سعدی . سیم دل مسکینم برخاک درت گم شد خاک سر هر کویی بی فایده می بیزم . سعدی . ♦ امثال : ما آرد خودرا بیختیم آردبیز را آویختیم ؛ دیگر هوی و هوس نمانده است . (امثال و حکم دهخدا). ◄ افشاندن . ریختن : بسی مشک و دینار بربیختند بسی زعفران و درم ریختند. فردوسی . بر این مرز باارز آتش بریخت همه خاک غم بر دلیران ببیخت . فردوسی . بر آن چتر دیبا درم ریختند ز بر مشک سارا همی بیختند. فردوسی . ایوان سلاطین را بسوزد و گرد یتیمی بر فرق فرزندان بیزد. (قصص الانبیاء ص ٢٤٣). سحاب گویی یاقوت ریخت بر مینا نسیم گویی شنگرف بیخت بر زنگار. (از کلیله و دمنه ). خاکی که نصیب آمد از دور فلک ما را آن خاک به چنگ آرید بر فرق فلک بیزید. عطار. ◄ پیچ و تاب دادن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): حصین بن قیس گفت با عبداﷲ عباس بودم در راه حج چون فرود آمدیم او بیامد و تعهد شتری میکرد. در میانه دنبال شتر را بدست گرفت و می بیخت چنانکه عادت رجال باشد و میگفت . (تفسیر ابوالفتوح یادداشت بخط مؤلف ). ♦ بربیختن لب ؛ کج کردن آن و پیچاندن آن : و راعنا لیاً بألسنتهم . (قرآن ٤٦/٤). اصل لَی ّ بربیختن باشد. (تفسیر ابوالفتوح از یادداشت بخط مؤلف ). رسول برای پسر عمه اش حکم کرد و لب بربیخت بطریق استهزاء. (تفسیر ابوالفتوح رازی از یادداشت بخط مؤلف ). ◄ برده نمودن و تابع کردن . ◄ ذلیل کردن و ناتوان کردن . ◄ از حرکت بازداشتن . ◄ ضعیف شدن . (ناظم الاطباء) (اشتینگاس ).