بیخود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیخود. [ خوَدْ / خُدْ ] (ص مرکب، ق مرکب ) بی خویش . که با خود نباشد. که حواس او موقتاً کار نکند. مغمی علیه که از هوش شده باشد. بیهوش . مدهوش . از حال رفته .از حال طبیعی خارج شده که اشعار نداشته باشد. که حواس او از کار افتاده باشد. مقابل هشیار : زمانی فتادی چو مصروع بیخود زمانی معلق زدی چون کبوتر. عمعق بخاری . بیخود افتاد بر در غاری هر گیاهی به چشم او ماری . نظامی . چو گفتی نیمروز مجلس افروز خرد بیخود بدی تا نیمه ٔ روز. نظامی . تو گر هوشیاری نه من بیخودم همان هوشیارم همان بخردم . نظامی . همچو مرغ نیم بسمل مانده ام بیخود و سرگشته ٔ تیمار او. عطار. یکی بیخود از خشمناکی چو مست یکی بر زمین می زند هر دودست . (بوستان چ یوسفی ص ١١٩). ◄ غافل . (ترجمان القرآن ). ◄ بی اراده . بی قصد. بی آنکه خواهد و اراده کند : سخن چون زان بهار نو برآمد خروشی بیخود از خسرو برآمد. نظامی . آمد از بشر بیخود آوازی چون ز طفلی که برگرد گازی . نظامی . ◄ مقابل با خود. غیرمعتقد به خویشتن خویش . از خودرسته . از خویشتن خویش برآمده : رازدارم مرا ز دست مده بیخودان را به خودپرست مده . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٨٠٠). ◄ واله . شیدا. که خودی را فانی ساخته باشد. شوریده : با خودی تو لیک مجنون بیخود است در طریق عشق بیداری بد است . مولوی . که تا با خودی در خودت راه نیست از این نکته جز بیخود آگاه نیست . سعدی . زآن بیخودم که عاشق صادق نباشدش پروای نفس خویشتن از اشتغال دوست . سعدی . بی خود از شعشه ٔ پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند. حافظ. ◄ یاوه و لغو. بیهوده و بیهودگی . (ناظم الاطباء) : عیش ناخوش همی کنی به سخط سود بیخود چرا کشی به ستم . مسعودسعد. سخنگو چون سخن بیخود نگوید اگر جز بد بگوید بد نگوید. نظامی . ◄ در تداول عوام . بی سبب . بی علت . بی جهت . (یادداشت مؤلف ). فلان بی خود این کار را کرد؛ بی جهت به انجام دادن آن پرداخت .