بیهوده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیهوده . [ ب َ / ب ِ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) (از مصدر بیهودن ) جامه ای را گویند که نزدیک بسوختن رسیده باشد. (آنندراج ) (برهان ). جامه ٔ نیم سوخته که بهیچ کار نیاید. برهوده . (شرفنامه ٔ منیری ). رجوع به بیهده و برهوده شود.
بیهوده . [ دَ / دِ ] (ص مرکب ) (از: بی + هوده ) ناحق . باطل . (برهان ) (شرفنامه ٔ منیری ). بیهده . (جهانگیری ). ناراست . (ناظم الاطباء). ناحق و باطل، چه «هده » و «هوده »بمعنی حق باشد. (انجمن آرا) (آنندراج ) : شود در نوازش در آنگونه مست که بیهوده یازد بجان تو دست . فردوسی . به پیش آمد این ناپسندیده کار به بیهوده این رنج و این کارزار. فردوسی . چنان شد ز بیهوده کار جهان که یکباره شد نیکوئیها نهان . فردوسی . ◄ بی نفع. (برهان ). عبث . بی حاصل . ناسودمند. بیفایده . (ناظم الاطباء). بی نفع و بیفایده . (شرفنامه ٔ منیری ). بی ثمر. بخیره . فلاده . بی حاصل . بلاجدوی . بی نتیجه . بی سود. لاطائل . هدر. بادرم . (یادداشت مؤلف ) : به بیهوده از شهریار زمین مدارید چشم و مجوئید کین . فردوسی . بدین خویشی ما جهان رام گشت همه کام بیهوده پدرام گشت . فردوسی . چرا باید این کینه آراستن به بیهوده چیزی ز من خواستن . فردوسی . من جهد کنم بی اجل خویش نمیرم در مردن بیهوده چه مزد و چه ثواب است . منوچهری . چون تیر سخن راست کن آنگاه بگویش بیهوده مگو چوب مپرتاب ز پهنا. ناصرخسرو. گوز پوده میشکنندو رنج بیهوده ... و خود را رنجه میدارند. (سندبادنامه ص ٣٣٥). مرا ناخورده می تو مست کردی به بیهوده دلم را پست کردی . نظامی . ای دل اندر عشق غوغا چون کنی عقل را بیهوده رسوا چون کنی . عطار. دنیی آنقدر ندارد که بر او رشک برند با وجود و عدمش را غم بیهوده خورند. سعدی . دو کس رنج بیهوده بردند. (گلستان ). ◄ بیمعنی . نامناسب . نامعقول .هرزه . یاوه . بی اساس . (ناظم الاطباء). بیمعنی . پوچ . ژاژ. یافه . خله . لک . لغو. هزل . بهرزه . (یادداشت مؤلف ) : ز قیصر چو بیهوده آید سخن بخندد بر آن نامه مرد کهن . فردوسی . دگرباره گفتش که بیهوده بس به پیکار سیمرغ ناید مگس . فردوسی . ♦ بیهوده بازی ؛ کار بیهوده . عمل و بازی لغو. کار باطل و نامعقول : غمی شد دل موبد از کار اوی ز بیهوده بازی و کردار اوی . فردوسی . ♦ بیهوده سخن ؛ سخن باطل و لاطائل : مست گوید همه بیهوده سخن سخن مست تو بر مست مگیر. ابن یمین . با بیخبران بگوی کای بیخبران بیهوده سخن به این درازی نبود. علاءالدوله سمنانی . این عالم پر ز صنع بی صانع نیست بیهوده سخن بدین درازی نبود. آصف ابراهیمی کرمانی . ♦ بیهوده گفتار ؛ سخن باطل . لغو. کلام نافرجام : بخود میگفت کای شوخ ستمکار چرا گفتی تو آن بیهوده گفتار. نظامی . چه گویم من ازین بیهوده گفتار چه میجویم من از شمشاد و گلنار. نظامی . ♦ بیهوده گفتن ؛ لاطائل گفتن . لغو گفتن : امروز یکی نیست صدهزاراست بیهوده چه گویی سخن بصفرا. ناصرخسرو. از مرگ کس نجست بچاره مگوی بیهوده ای که آن نبرد ره بده . ناصرخسرو. دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی من نه آنم که دگر گوش بتزویر کنم . حافظ. ♦ سخن بیهوده ؛ ترهه . (زمخشری ). گفتار لغو : سخنهای بیهوده کم میشمار ترا با سخنهای شاهان چه کار. فردوسی . ♦ گفتار بیهوده ؛ هذیان . بیهوده گفتار. (یادداشت مؤلف ) : مگو آنچه بدخواه چون بشنود ز گفتار بیهوده شادان شود. فردوسی . نکردی تو این بد که من کرده ام ز گفتار بیهوده آزرده ام . فردوسی . ♦ مقالات بیهوده ؛ گفتارهای بیهوده : کرامت جوانمردی و نان دهی است مقالات بیهوده طبل تهی است . سعدی . ◄ بی علت . بی جهت . (یادداشت مؤلف ). بی علتی : به ایزدگشسب آن زمان دست آخت به بیهوده بر بند و زندانْش ساخت . فردوسی . که پرهیز از آن کین که بد کرده ای که او را به بیهوده آزرده ای . فردوسی . چه آشوب و شورست و از بهر کیست به بیهوده این سرخی چشم چیست . فردوسی . چیزی که همی دانی بیهوده چه پرسی گفتار چه باید که همی بینی کردار. فرخی . ای دوست مرا دید همی نتوانی بیهوده چرا روی ز من گردانی . فرخی . آدمی را بیهوده از کار آخرت بازمیدارد [ لذات ]. (کلیله و دمنه ). ◄ مضحک . ◄ بی شرم . بی حیا. گستاخ . (ناظم الاطباء) : بگو آن دو ناپاک بیهوده را دو آهرمن مغزپالوده را. فردوسی . دو بیهوده رادل بر آن کار گرم که دیده بشویند هر دو ز شرم . فردوسی . ◄ نادان و ابله . ◄ بی هنگام . بی موقع. ◄ نابکار. بدکار. (ناظم الاطباء).