بیداد کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیداد کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) جور کردن . ظلم و جفا کردن . بیعدالتی کردن . عدوان . حیف . قسوط. (ترجمان القرآن ). ظلم . اعتداء. تعدی ... اهتضام . تهضم . ضیم . (تاج المصادر بیهقی ) : پس این شداد منکر شد و کفر آورد و بیداد کرد و گفت من خدای تبارک و تعالی نشناسم ... (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). بگویش که آنکس که بیداد کرد بشد زین جهان با دلی پر ز درد. فردوسی . بر بساط ملک شرق ازو فاضلتر کس بنشست و کسی کرد نیارد بیداد. فرخی . ای کت اشکم پر ز نعمت جان تهی چون کنی بیداد؟ کایزد داور است . ناصرخسرو. بیداد کنی برمن دادم ندهی هرگز بیداد تو بر جانم هر روز بحشر آرد. امیرمعزی . بیداد بدشمنان نکردم و انصاف ز دوستان ندیدم . خاقانی . چو بیداد کردی توقع مدار که نامت به نیکی رود در دیار. سعدی . نه پیش از تو بیش از تو اندوختند به بیداد کردن جهان سوختند. سعدی . خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود. حافظ. فریاد عندلیب چه بیدادها کند بر خاطری که سایه ٔ گل کوه غم شود. صائب . ◄ در تداول عامه، سخت خوب کردن . از حد درگذشتن . (یادداشت مؤلف ).