بیدارمرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیدارمرد. [ م َ ] (ص مرکب ) مرد هشیار و آگاه : چنین گفت با شاه بیدارمرد که ای برتر از گنبد لاژورد. فردوسی . پدرم آن جهاندار بیدارمرد که دیدی ورا روزگار نبرد. فردوسی . کنون ای سخنگوی بیدارمرد یکی سوی گفتار خود بازگرد. فردوسی . چو من خفته ای را تو بیدارمرد. نبایست از این گونه بیدار کرد. نظامی . و رجوع به بیدار و دیگر ترکیبات آن شود.