بیدارمغز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیدارمغز. [ م َ ] (ص مرکب ) کنایه از مردم عاقل و هوشیار و خبردار باشد. (برهان ). عاقل . هوشیار. خبردار و با بصیرت . (ناظم الاطباء). خبیر. بیداردل .بیدارخاطر و بیدارهوش . (آنندراج ). بیدارهوش . (مجموعه ٔ مترادفات ). کنایه از مردم عاقل و هوشیار. (انجمن آرا). زیرک و هوشیار. (شرفنامه ٔ منیری ) : کنون ای سخنگوی بیدارمغز یکی داستانی بیارای نغز. فردوسی . که بیداردل بود و بیدارمغز زبان چرب و شایسته ٔ کارنغز. فردوسی . نشستند بیدارمغزان روم بمهر فلک نرم گردن چو موم . نظامی . برآنگونه کز چند بیدارمغز شنیدم درین شیوه گفتار نغز. نظامی . چو بیهوش بود او بیک راه نغز دد و دام را کرد بیدارمغز. نظامی .