بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۷۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را به غلتانی رساند آب درگوهر روانی را چوگلدروقت پیری میکشی خمیازهحسرت مکنای غنچه صرف خواب شبهای جوانی را نباید راستی از چرخ کجرو آرزوکردن مبادا با خدنگیها بدل سازیکمانی را چه داری از وجودای ذره غیر ازوهم پروازی عدم باش و غنیمتدار خورشید آشیانی را غرور و فتنهها در سر سجود و عافیت در بر زمین تا میتوانی بود مپسند آسمانی را شد از موج نفس روشنکه بهرکشت آمالت ز مو باریکتر آبیست جوی زندگانی را لب زخمم به موج خون نمیدانم چه میگوید مگرتیغ تو دریابد زبان بیزبانی را سبکروحی چو رنگ عاشقان دارد غبار من همهگر زر شوم بر خویش نپسندمگرانی را چمنپرداز دیدرم ز حیرت چشم آن دارم که چون طاووس در آیینهگیرم پرفشانی را به مضمونکتاب عافیت تا وارسی بیدل به رنگ سایه روشنکن سواد ناتوانی را