بیرنگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیرنگی . [ رَ ] (حامص مرکب ) صفت بیرنگ . (یادداشت مؤلف ). حالت بیرنگ . ◄ بیچونی حق، و نزد محققان ظهور احدیت است و اشاره به عالم وحدت که عبارت از مرتبه ای بیمرتبه بود که اسقاط اضافات ذات معراست از لباس اسماء و صفات تعالی و تقدس . (از برهان ) (غیاث ) (آنندراج ) : چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد موسیی با موسیی در جنگ شد چون به بیرنگی رسی کان داشتی موسی و فرعون دارند آشتی . مولوی . ♦ عالم بیرنگی ؛ بی تعینی و بی صورتی . (انجمن آرا).
مترادف و متضاد واژهدان
یکرنگی، اخلاص، صمیمیت صداقت بیریایی، بیتزویری فاقد رنگ، بیرنگ (بودن)
فرهنگ طیفی واژهدان
رنگپریدگی کمخونی، آلبینیسم شفافیت
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی