بیره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیره . [ رَ / رِ ](اِ) مته و پرماه . (ناظم الاطباء). ◄ لقمه و نواله و آنچه در دهان میخایند. (ناظم الاطباء).
بیره . [ رَه ْ ] (ص مرکب ) (از: بی + ره ) مخفف بیراه . جاده ٔ غیرمسلوک . راه غیرمعمولی . بی راهه . جایی که راه ندارد چنانکه بیابانی . رجوع به بیراه شود : سپاه فریدون چو آگه شدند همه سوی آن راه بیره شدند. فردوسی . از بیابانهای بیره با سپه بیرون شدی چون مراد آمد ترا بگذاشتی دریا سوار. فرخی . ◄ بی رهگذر. بی راه عبور : چون رسیدم بشهر بیگه بود شهر دربسته خانه بی ره بود. نظامی . ♦ راه و بیره ؛ راه مسلوک و غیرمسلوک . آنجا که راه هست و آنجا که راه نیست : بسوی کلات اندر آمد ز راه گرفته همه راه و بیره سپاه . فردوسی . ◄ مقابل بره . ضال . گمراه . گمره . مرتد. بیراه . غاوی . غوی . رجوع به بیراه شود : بدی را تو اندر جهان مایه ای هم از بیرهان برترین پایه ای . فردوسی . همه بی رهان را بدین آوریم سر جادوان بر زمین آوریم . فردوسی . بپرهیز از اهریمن بیرهم همیدار دست از بدی کوتهم . فردوسی . ز بخت بی ره و آئین و پا و سر میزیست ز عشق بی دل و آرام و خواب و خور میگشت . سعدی . کی چنین گوید کسی کو مکره است چون چنین گنجد کسی که بیره است . مولوی . ◄ بیهوده . باطل : تو ای بانو این نامه را درنورد بگرد سخنهای بیره مگرد. شمسی (یوسف و زلیخا).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی