بیرون فکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیرون فکندن . [ ف / ف ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) برون افکندن . بیرون افکندن . بیرون ریختن . بیرون انداختن : گفت با خرگوش خانه خان من خیز و خاشاکت از او بیرون فکن . رودکی . بعد از آنش از قفس بیرون فکند طوطیک پرّید تا شاخ بلند. مولوی . رجوع به افکندن و فکندن شود. ◄ خارج کردن .خود را از جائی خارج ساختن : کرد رو به یوزواری یک ژغند خویشتن را شد بدر بیرون فکند. رودکی .