بیرون کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیرون کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) راندن . بدر کردن . برون کردن . خارج ساختن . اخراج کردن . نفی کردن . طرد کردن : کنون دشمن از خانه بیرون کنیم وزین پس بر این لشکر افسون کنیم . فردوسی . ♦ بیرون کردن نوکری یا عضو اداره ای را ؛ اخراج کردن او را. عذر او را خواستن . ◄ بیرون آوردن . (یادداشت مؤلف ) : ای بزفتی علم بگردجهان برنگردم ز تو مگر بمری گرچه سختی چو نخکله مغزت جمله بیرون کنم بچاره گری . لبیبی . مجرد بمعنی نه عارف بدلق که بیرون کنددست حاجت بخلق . سعدی . رجوع به برون کردن شود. ♦ از سر بیرون کردن ؛ از یاد بردن . فراموش کردن . از خاطر زدودن : چنین داد پاسخ که ایدون کنم ز سر نام پرویز بیرون کنم . فردوسی . ◄ درآوردن . استخراج : و آلات شکمش بیرون کردند و از بوی خوش بیاکندند. (مجمل التواریخ والقصص ) . نقت ؛ مغز از استخوان بیرون کردن . (تاج المصادر بیهقی ). نتل ؛ خاک از چاه بیرون کردن . (تاج المصادر). ◄ درآوردن . کندن . جدا کردن، چنانکه جامه و کفش از تن و پای . (یادداشت مؤلف ) : همه جامه ٔ رزم بیرون کنید همه خوبکاری به افزون کنید. فردوسی . بدو گفت رستم که ایدون کنم شوم جامه ٔ راه بیرون کنم . فردوسی . خلع؛ بیرون کردن جامه و مانند آن . (ترجمان القرآن ) : آن جامه ... از من بیرون کرد و آن جامه ها را در من پوشانید. (اسرارالتوحید ص ٥٤). ◄ بریدن . جدا کردن : شمربن ذی الجوشن سر حسین بیرون کرد و عبیداﷲبن زیاد آن سر وی با زنان و کودکان خرد اسیر کرد و بشام فرستاد. (تاریخ سیستان ). لیث بن فضل او را بگرفت و دست و پای او بیرون کرد. (تاریخ سیستان ). ♦ بیرون کردن پوست ؛ سلخ . کندن پوست . باز کردن پوست . جدا کردن پوست از اندام : باز لگدکوبشان کنند همیدون پوست کنند از تن یکایک بیرون . منوچهری . آنگاه بهرام بفرمود تا پوست او بیرون کردند و بکاه بیاگندند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٦٥). ◄ جدا کردن . برداشتن . کنار گذاشتن : بخیلی میکرد و زکوة خدایی از مال بیرون نمیکرد. (قصص الانبیاء ص ١١٥). ◄ خلع کردن . برکنار کردن : بعد از مطیع پسر او طایع بود... بهاءالدوله ویرا الزام کرد تا خود را از خلیفتی بیرون کرد و پاره ای گوش او ببرید. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ♦ از گردن بیرون کردن ؛ از عهده خارج ساختن . فروگذاشتن مسئولیت : چون بیرون آمدند پوشیده بگفتند که این رفتن ناصواب است و از گردن خویش بیرون کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٥٦). ◄ کندن . کشیدن . مقابل خلاندن . بیرون آوردن تیر از تن یا خار از پای . (یادداشت مؤلف ). ◄ در شاهد زیر ممکن است بمعنی خراج گرفتن باشد یعنی مالیات گرد آوردن و فرستادن .و هم ممکن است کلمه ٔ «خراج » در شاهد زیر با راء بتشدید باشد بمعنی عمال و سررشته داران خراج . قال الزمخشری : فلان خراج ولاج لمتصرف و هو یعرف موالج الامور و مخارجها و مواردها و مصادرها. (اساس البلاغه، از حاشیه ٔ تاریخ سیستان ص ٣٠٤). و محمدبن حمدویه به خواش عاصی شده بود و دست فرا غله و مال سلطانی دراز کرده بود و فضل بن حمید تاختن کرد و او را آنجا بکشت و یاران او پراکندند... پس عیاران را بگرفتن گرفت و بند همی کردو به کرمان میفرستاد و اندر اول سنه ٔ اثنی و ثلثمائة (٣٠٢ هَ . ق .) خراج بیرون کرد و بدر او را مدد فرستاد از فارس . (تاریخ سیستان ص ٣٠٤). ◄ خارج کردن از عداد چیزی . مستثنی کردن . بیرون کردن چیزی از حکم . (یادداشت مؤلف ). ◄ وضع کردن . (یادداشت مؤلف ). ◄ فاش کردن . افشا کردن : به خرادخاقان دگربار گفت که این راز بیرون کنم از نهفت . فردوسی . ◄ فرستادن . گسیل کردن . روانه ساختن : پس پیغمبر (ص ) هشت رسول بیرون کرد به هشت ملک . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). هم آن زمان رسول را بر او بیرون کرد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و داعیان بهر جای بیرون کرد. (تاریخ بخارای نرشخی ص ٧٨). رجوع به برون کردن شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بیرونراندن، دفع کردن اخراج کردن، طرد کردن منفصل از خدمت کردن مستثنا کردن
فرهنگ طیفی واژهدان
خالی کردن، حصار کشیدن بهبیرون نگریستن