بیرونقی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیرونقی . [ رَ / رُو ن َ ] (حامص مرکب ) حالت و کیفیت بیرونق . کسادی . تق و لقی . ناروایی . عدم رواج : تا نور جان و ظل خدائی نهفته خاک بیرونقی بخلق خدای اندر آمده . خاقانی . برونق توانم من این کارکرد به بیرونقی کار ناید ز مرد. نظامی . کار چو بیرونقی از نور برد قصه بدستوری دستور برد. نظامی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی