بیزاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیزاری . (حامص ) برائت : تبری، تبرئه ؛ بیزاری از فام و عیب . براءة. (یادداشت مؤلف ). تنصل ؛ از گناه بیزاری کردن . (زوزنی ). ♦ بیزاری جستن ؛ تبری کردن . بیزاری جستن از فرزند؛ نفی اوکردن . (یادداشت مؤلف ). ♦ بیزاری نمودن ؛ تبری جستن . بیزاری جستن . ◄ در تداول امروز، کراهت . تنفر. نفرت و اشمئزاز. بی میلی . ♦ بیزاری گرفتن ؛ نفرت پیدا کردن . دور شدن . جدا شدن : من نگیرم ز حق بیزاری اگر ایشان ز حق بیزارند. ناصرخسرو. ◄ دوری . جدایی . فراق : یا دوستی صادق یا دشمنی ظاهر یا یکسره پیوستن یا یکسره بیزاری . منوچهری . بیزاری دوستان دمساز تفریق میان جسم و جان است . سعدی . به هر سلاح که خون مرا بخواهی ریخت حلال کردمت الا به تیغ بیزاری . سعدی . ◄ جدایی . زدودگی : فرخنده فال صدری و دیدار روی تو منشور شادمانی و بیزاری غم است . سوزنی . ◄ طلاق . (یادداشت مؤلف ) : زن بدخو را مانی که مرا با تو سازگاری نه صوابست و نه بیزاری . ناصرخسرو. ♦ بیزاری دادن ؛ طلاق گفتن . (یادداشت مؤلف ) : بیش احتمال جور و جفا بر دلم نماند بیزاریم بده که نمیخواهمت صداق . سعدی . ◄ طلاقنامه : کنون از بخت و دل بیزار گشتم بنام هر دو بیزاری نوشتم . (ویس و رامین ). ♦ بیزاری نامه ؛ طلاق نامه . (یادداشت مؤلف ). ◄ آزادی . رهایی . دوری . ♦ برات بیزاری از آتش دوزخ ؛ آزادی نامه و فرمان آزادی از آتش جهنم . (از یادداشت مؤلف ). برات آزادی و آزادنامه . (ناظم الاطباء). ◄ برات پادشاهی . (ناظم الاطباء). ◄ ناخوشی . ملال . (آنندراج ). اذیت . آزار. ◄ آزردگی . ◄ بی عرضی . (ناظم الاطباء) ◄ خشم . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ بدخویی . ◄ بی پروایی . (ناظم الاطباء).