بیزار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیزار. (ص )دور. جدا. برکنار. جدا و دوری جوینده، و این ترکیب با مصدر شدن و کردن و گشتن صرف شود. (از یادداشت مؤلف ) : انوشیروان بدین حدیث نامه کرد بملک روم که این عامل تو از شام بحد ما اندر آمد و دانم که بفرمان تو بود. این کاردار بفرمای تا آن خواسته به منذر بازدهد و دیت آن کشتگان بدهد و اگرنه من از صلح بیزارم و جنگ را آراسته باش . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). اسم تو ز حد و رسم بیزار ذات تو ز نوع و جسم برتر. ناصرخسرو. هوشیاران ز خواب بیزارند گرچه مستان خفته بسیارند. ناصرخسرو. ♦ بیزار داشتن دل و دست از چیزی یا کسی ؛ دور داشتن از آن . بر کنار داشتن از آن : جز آن نیست بیدار کو دست و دل را ازین دیو کوتاه و بیزار دارد. ناصرخسرو. ◄ متنفر. نفرت کرده . (ناظم الاطباء). مشمئز. دلزده . دلسرد. ناخشنود. کراهت زده . نفرت زده . کارِه ْ. (از یادداشت مؤلف ). بی میل : بیزارم از پیاله وز ارغوان و لاله ما و خروش و ناله کنجی گرفته تنها. کسایی . به یزدان که بیزارم از تخت عاج سرم نیز بیزار باشد ز تاج . فردوسی . از اندیشه ٔ دیو باشید دور گه جنگ دشمن مجویید سور اگر خواهم از زیردستان خراج ز دارنده بیزارم و تخت و تاج . فردوسی . چنین گفت پیران که از تخت و گاه شدم دور و بیزارم از هور و ماه . فردوسی . ز پیران فرستاده آمد برین که بیزارم از جنگ وز دشت کین . فردوسی . ای دل ز تو بیزارم و از خصم نه بیزار کز خصم بآزار نیم وز تو بآزار. فرخی . و ما بیزاریم از دروغ گفتن خواهی بر دوستی خواهی بر دشمنی . (التفهیم ).پوست باز کرده بدان گفتم که تا ویرا در باب من سخن گفته نیاید که من [ خواجه احمد حسن ] از خون همه جهانیان بیزارم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٨). بیزارم از تو و همه یارانت مر مرا تا حشر با شما نه علیکست و نه سلام . ناصرخسرو. ما بتو ایمان نیاوریم الا بخدای موسی و هارون و از تو بیزاریم . (قصص الانبیاء ص ١٠٤). بعضی گفته اند که ادریس و شاگرد او از این بیزارند که بت باشد. (قصص الانبیاء ص ٢١١). چون بامداد شد برخاست [ پدر خدیجه ] گفت چه حالت افتاده است گفت دوش خدیجه را به محمد (ص ) دادی گفت من از این بیزارم . (قصص الانبیاء ص ٢١٧). خالق ما که فرد و قهارست از حقود و حسود بیزارست . سنائی . من از ظلم او بیزارم . (کلیله و دمنه ). دل من هست ازین بازار بیزار قسم خواهی بدادار و بدیدار. نظامی . چو دردت هست بیزارم ز درمان که با درد تو درمان درنگنجد. عطار. من ز درمان بجان شدم بیزار جان من درد تست میدانی . عطار. از روی نگارین تو بیزارم اگر من تا روی تو دیدم بدگر کس نگرستم . سعدی . باعتماد وفا نقد عمر صرف مکن که عنقریب تو بی زر شوی و او بیزار. سعدی . خدا زان خرقه بیزار است صدبار که صد بت باشدش در آستینی . حافظ. گر عبادت به مردم آزاریست زان عبادت خدای بیزار است . قاآنی . دل آزاری بود کردار ناصح نباشم از چه رو بیزار ناصح . طغرا. ♦ بیزار از چیزی ؛ نفور و کاره از آن . ◄ دور. عاصی . برون آمده : در بلا گر ز تو بیزار شوم، بیزارم از خدایی که فرستاد به احمد قرآن . فرخی . اگر این سوگندان را دروغ کنم و عهد بشکنم از خدای عزوجل بیزارم [ مسعود ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٣٣). گرنه از جان و عمر سیر شده ست از روان تو شاه بیزار است . مسعودسعد. گر بدانم که چرا بسته شدم بیزارم از خدایی که همه وصفش بیچون و چراست . مسعودسعد (دیوان ص ٧٣). ♦ دل بیزار بودن از چیزی یا کسی ؛ عاصی بودن نسبت بدان . دور بودن از آن : از این معامله ار خود زیان کند کرمت دلم زخدمت تو وز خدای بیزار است . خاقانی (دیوان ص ٨٤٢). بدوستان دغل رنگ من که بیزارم بعهد ماضی از اسلاف و حال از اعقاب . خاقانی . ◄ بری ٔ. بیگناه . دور. آزاد. معاف . (ناظم الاطباء) : موبد موبدان او [ بهرام گور ] را گفت از خدای بترس و از بهر ملک خویشتن را هلاک مکن ... اگر شیران ترا هلاک کنند ما از خون تو بیزاریم . بهرام گفت شما از خون من بیزارید؟ پس آهنگ شیران کرد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). تاج، این موبدان را دهم و تاج بر سر هر که خواهند بنهند وشما از آن بیعت و طاعت بیزارید. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). موبد موبدان او را [ بهرام ] گفت ما از خون تو بیزاریم . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٧). ◄ ازبیماری رسته . ◄ نجات یافته . ◄ مانده و افگار. (ناظم الاطباء). ♦ بیزار کردن ؛ مانده کردن . آزرده کردن . (از ناظم الاطباء).
بیزار. [ ب َ ] (معرب، ص، اِ) آنکه باز را حمل کند. (از اقرب الموارد). بازدار. بازیار. (یادداشت مؤلف ). معرب بازیار. (المعرب جوالیقی ). معرب بازدار و بازیار. (قاموس ). بازدار. (ناظم الاطباء). رجوع به مترادفات کلمه شود. ◄ کشاورز. ج، بیازرة. و آن معرب است . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). معرب بازیار و آن تصحیف برزیار بمعنی کشاورز باشد. کشاورز. (ناظم الاطباء).