بیزار شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیزار شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) مانده شدن . دلتنگ شدن . مأیوس گشتن . (ناظم الاطباء). دل آزرده شدن . نومید شدن . دلسرد شدن : از یار به هر جوری بیزار نباید شد وز دوست به هر زخمی افگار نباید شد. (از سندبادنامه ص ١٨٦). ◄ نفرت و کراهت داشتن . (ناظم الاطباء). متنفر شدن . کراهت داشتن . دل برکندن : پس شعیب گفت ای خویشاوندان من اقرار آرید به یگانگی خدا که هرچه شما میکنید می بیند و میداند و بیزار شوید از این بتان که نمی بینند و نمی شنوند. (قصص الانبیاء ص ١٢٩). از آن روزباز که این گوش دعای او بشنید بیزار از اموال دنیا شد. (هجویری ). چون ساقی می بنمود از آب قدح شمعی پروانه شود زآتش بیزار بصبح اندر. خاقانی . دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی بینم . عطار. به اعتماد وفا نقد عمر صرف مکن که عنقریب تو بی زر شوی و او بیزار. سعدی . ♦ از یکدیگر بیزار شدن ؛ مبارات . (تاج المصادر بیهقی ). این در موردی است که تنفر میان دو نفر باشد. ◄ تبری جستن . برکنار شدن . دور شدن . دوری جستن . خویشتن بر کنار داشتن : فلما تبین له انه عدوّ لِله ّ تبرا منه ان ابراهیم لاوّاه حلیم . (قرآن ١١٤/٩)؛ چون پدید آمد که وی بمرد بر کافری از وی بیزار شد و نیزش دعا نکرد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). تو بیزار شواز ره و دین اوی بنه دور ناخوب آیین اوی . فردوسی . ♦ بیزار شدن از دین ؛ برگشتن از آن : گفت یا دین آور و از بت پرستی بیزار شو.... گفت شاها ایمان آورم بخدای و از بت پرستی بیزار شوم . (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). ◄ برکنار شدن . دور شدن . دوری جستن . جدا شدن . رها شدن . برآمدن . بترک گفتن : من این حق خود شما را دهم و از ملک خود بیزار شوم . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). سرانجام قیصر گرفتارشد وزو اختر نیک بیزار شد. فردوسی . که نزدیک ما او گنهکار شد وزین تاج و اورند بیزار شد. فردوسی . مصر ایزد دادار بفرعون امین داد کافر شد و بیزار شد از ایزد دادار. فرخی . در بلا گر ز تو بیزار شوم بیزارم از خدایی که فرستاد به احمد قرآن . فرخی . و اگر بخلاف این روم از پادشاهی و ملک بیزار شوم . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٧). ◄ عاصی شدن : بیزار شو ز دیو که از شرش دانا نرست جزکه به بیزاری . ناصرخسرو. ز بسکه معنی دوشیزه دید با من لفظ دل از دلالت معنی بکند و شد بیزار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٨١). ◄ خلاص شدن از گناه و تقصیر و یا وام . (ناظم الاطباء).