بیضه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیضه . [ ب َ / ب ِ ض َ / ض ِ ] (از ع، اِ) مأخوذ از بیضة تازی بمعنی خاگ و خایه ٔ حیوانات . (ناظم الاطباء). و با لفظ افکندن وانداختن و بر سنگ زدن و دادن و نهادن و کشیدن مستعمل است . (آنندراج ). هر یک از دو غده ای که در حیوان نرهست و کار آنها تولید نطفه و ترشح هورمونهای نری است مانند تستوسترون و غیره . چون حرارت داخلی عادی بدن برای بیضه ها مناسب نیست نزد عموم پستانداران بیرون حفره ٔ عمومی بدن و در زیر شکم قرار دارد. (دائرة المعارف فارسی ). ◄ تخم پرندگان عموماً و مرغ خانگی خصوصاً. تخم مرغ . (ناظم الاطباء) : نگویی بیضه یکرنگست و مرغان هر یکی رنگی نوای هر یکی رنگ دگرسان بال و پر دارد. ناصرخسرو. بیضه چون طاوس نر خواهم شکست . خاقانی . غلامی چند را دیدم هر یکی با مجمره ای زرین و سیمین و پاره ای بخور چند بیضه ای . (تاریخ طبرستان ). به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ . سعدی . دیگر آن مرغ که از بیضه درآید که چنین بلبل خوش نفس و طوطی شکّرخا شد. سعدی . مرغک از بیضه برون آید و روزی طلبد وآدمیزاده ندارد خبر از عقل و تمیز. سعدی . ♦ بیضه ٔ الوان ؛ بیضه هایی که در جشن نوروز رنگین و منقش سازند و اطفال بدان ببازند. (آنندراج ). و در عید پاک مسیحیان نیزاین رسم متداول است : برای عیدی اطفال گلشن عیان شد بیضه ٔ الوان غنچه . اشرف . ♦ بیضه به ته بال برآوردن ؛ بمعنی بیضه در زیر پر گرفتن . (آنندراج ) : زان شهپر همت بتو کردند کرامت تا بیضه ٔ گردون به ته بال برآری . صائب . ♦ بیضه برآوردن ؛ جوجه برآوردن از تخم . (ناظم الاطباء) ۩ ناقص ساختن . خصی کردن . (ناظم الاطباء). ♦ بیضه پروردن ؛ در زیر بال گرفتن مرغ بیضه را و روی آن خوابیدن . (ناظم الاطباء) : بیضه بشکن مرغ گم کن تا بری طاوس نر بیضه پروردن به گنجشکان گذار و ماکیان . خاقانی . ♦ بیضه ٔ خاکی ؛ بیضه ای که ماکیان بی جفتی نر می اندازند. (آنندراج ). ♦ بیضه دادن ؛ تخم دادن . بیضه کشیدن : ز فیض گل و لاله در دشت و راغ دهد بیضه ٔ مار طاوس باغ . ملاطغرا. ♦ بیضه در آب ؛ کنایه از بیضه که هنوز بچه در آن متکون نشده باشد. (برهان ) (رشیدی )(آنندراج ) (ناظم الاطباء) : جنوبی طالعان را بیضه در آب شمالی پیکران را دیده در خواب . نظامی . ♦ بیضه در کلاه ؛ بیضه ای که بازیگران در کلاه خود پنهان سازند. (از ناظم الاطباء). ♦ بیضه ضایع کردن ؛ آنست که بیضه ٔ مرغی گنده شود و بچه ای از آن متولد نگردد. (آنندراج ). ♦ بیضه ٔ عنقا ؛ تخم عنقا : از رفتنت ز بیضه ٔ آفاق کوه قاف بر نوپران بیضه ٔ عنقا گریسته . خاقانی . ♦ بیضه فکندن ؛ تخم گزاردن . تخم نهادن . تخم افکندن : گر بود صعوه ور بود عنقا فکند بیضه را پرد به سما. بهاءالدین ولد. ♦ بیضه کشیدن ؛ بیضه دادن . (آنندراج ) : زاد تو نیست بیضه ٔ دین ای شکم پرست تو بیضه ای طلب که بط و ماکیان کشد. میرخسرو. ♦ بیضه ٔ ماهی ؛ اشبول ماهی . (ناظم الاطباء). ♦ بیضه نهادن ؛ تخم کردن : ماده بیضه نهاد. (کلیله و دمنه ). ماده گفت جایی باید طلبید که بیضه نهاده شود. (کلیله و دمنه ). ◄ کلاه خود (مأخوذ از بیضه ٔ تازی ) : بیضه ٔ مغفر شکستی در سر شیران نر غیبه ٔ جوشن دریدی بر تن مردان کار. (از ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٥٩). ◄ هر چیز که بصورت بیضه باشد یا بصورت بیضه درآرند. که مانند بیضه و شکل آن باشد چون بیضه ٔکافور و بیضه ٔ عنبر. (یادداشت مؤلف ). ♦ بیضه ٔآتشین ؛ کنایه از آفتاب . (برهان ) (از رشیدی ) (از انجمن آرا) (ناظم الاطباء). بیضه ٔ زرد : کرکس شب غراب وار از حلق بیضه ٔ آتشین براندازد. خاقانی . ♦ بیضه ٔ افلاک ؛ کنایه از آفتاب و خورشید : چون دلم در تنگنای این قفس افتد که من بیضه ٔ افلاک را در زیر پر دارم بیاد. سعید اشرف . ♦ بیضه ٔ اکسیر ؛ کنایه از حقه . (آنندراج ) : پر سیمرغ و بیضه ٔ اکسیر بتوان یافت و یار نتوان یافت . مولانا مظهر. ♦ بیضه بر سر کسی شکستن، بیضه در افسر کسی شکستن . (آنندراج ) ؛ کنایه از مغلوب ساختن کسی : دست شوخی چون برآرد زآستین آن شاخ گل بیضه های غنچه را بر فرق بلبل بشکند. صائب . ♦ بیضه ٔ چرخ ؛ کنایه از آفتاب . (برهان ) (از ناظم الاطباء). بمعنی بیضه ٔ زرین . (از مجموعه ٔ مترادفات ص ١٢). ♦ بیضه ٔ خاکی ؛ زمین را گویند.(آنندراج ). کره ٔ زمین . (ناظم الاطباء) (از مجموعه ٔ مترادفات ص ١٩٦) : بلبلی زین بیضه ٔخاکی گذشت طوطی نو زین کهن منظر بزاد. خاقانی . مرغ دل را که درین بیضه ٔ خاکی قفس است دانه و آب فراوان به خراسان یابم . خاقانی . ♦ بیضه در سر کسی شکستن و بیضه در کلاه درشکستن ؛ کنایه از مغلوب ساختن کسی . (غیاث ). در سراج بمعنی رسوا کردن است . (غیاث ). ♦ بیضه در کلاه ؛ سر آدمی . (ناظم الاطباء). ♦ بیضه در کلاه کسی شکستن ؛ کنایه از رسوا نمودن . مأخذش آنکه بازیگران بیضه را در کلاه یکی بگذارند و دیگران را گویند بشکن . او بهر دو دست زور کند بیضه غایب شود و آن کس خجل گردد و مردم هنگامه در خنده آیند. (آنندراج ) : شکست بیضه ٔ خورشید در کلاه سپهر بدولت تو که دارای افسرو کلهی . ظهیرالدین فاریابی . بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد. حافظ. شکستند از آن بیضه ها در کلاهش که نخوت بسر داشت از زر شکوفه . وحید. و رجوع به مجموعه ٔ مترادفات ص ٢٤٤ شود. ♦ بیضه ٔ زر ؛ بمعنی بیضه ٔ زرین : تیزتر از کبوتری برج ببرج می پرد بیضه ٔ زر همی نهد دربدر از سبک پری . خاقانی . رجوع به بیضه ٔ زرین شود. ♦ بیضه ٔ زرد ؛ بمعنی بیضه ٔ آتشین . (از مجموعه ٔ مترادفات ص ١٢). رجوع به بیضه ٔ آتشین شود. ♦ بیضه ٔ زرین ؛ کنایه از آفتاب . کنایه از خورشید. (از برهان ) : پیش که طاوس صبح بیضه ٔ زرین نهد از می بیضا بساز بیضه ٔمجلس ارم . خاقانی . دانه از کشت جودش ار مرغی چیند و در گلو دراندازد همچو سیمرغ آسمان هر روز بر زمین بیضه ٔ زر اندازد. عرفی (از آنندراج ). ♦ بیضه های زرین و بیضه های زری ؛ ستارگان آسمان . (برهان ) (از رشیدی ) (ناظم الاطباء). ۩ کنایه از شعاع آفتاب . (آنندراج ). ۩ کنایه از کواکب دیگر. (آنندراج ). ♦ بیضه ٔ صبح ؛ آفتاب . (شرفنامه ٔ منیری ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بیضه ٔ کافور. (مجموعه ٔ مترادفات ص ١٢). ♦ بیضه ٔ عنبر ؛ کنایه از شمامه ٔ عنبر. (آنندراج ) : ز رنگ و بوی همه خیره گشته دیده ٔ عقل ز بس طویله ٔ یاقوت و بیضه ٔ عنبر. عنصری . آستین نسترن پر بیضه ٔ عنبر شود دامن بادام بن پر لؤلؤ فاخر شود. منوچهری . تا ندهی بیضه ٔ عنبر مرا خیره نگویم که تو بلعنبری . ناصرخسرو. آنکه چون خلق او ندارد بوی نافه ٔ مشک و بیضه ٔ عنبر. مسعودسعد. چنانکه بیضه ٔ عنبر ببوی دریابند مرا بدانند آنها که شعر من خوانند. مسعودسعد. تختهای جامه و بیضهای عنبر و اوانی و زر و سیم مشحون به شمامات کافور. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٣٧). صد بیضه ٔ عنبر نخرد کس بجوی نیز زین رسم که در باغ کنون نسترن آورد. عطار. ♦ بیضه ٔ فولاد ؛ در ایران رسم است که فولادرا گرد ساخته می پزند و آن به شکل بیضه میباشد. (آنندراج ). ♦ بیضه ٔ کافور ؛ شمامه ٔ کافور. غلوله ٔ کافور. گلوله ٔ کافور، به شکل تخم مرغ : و اندر دل آن بیضه ٔ کافورریاحی ده نافه و ده نافگک مشک نهانست . منوچهری . گویی بمثل بیضه ٔ کافور ریاحی بر بیرم حمرا بپراکندست عطار. منوچهری . آبی چو یکی کیسگکی از خز زرد است در کیسه یکی بیضه ٔ کافور کلانست . منوچهری . خالی مدار خرمن آتش ز دود عود تادر چمن ز بیضه ٔ کافور خرمن است . انوری . ۩ کنایه از برف است . (شرفنامه ٔ منیری ). و مراد از بیضه ٔ کافور در بیت زیر برف است . (شرح مشکلات دیوان انوری ) : گه بیضه ٔ کافور زیان کرد و گهی سود بینی که چه سودست مراین مایه زیان را. انوری . ۩ کنایه از آفتاب و ماه . (از ناظم الاطباء). ♦ بیضه کردن مشت ؛ کنایه از گرد کردن مشت . (آنندراج ). ♦ بیضه ٔ معلق ؛ کنایه از زمین . (از انجمن آرا). ♦ بیضه ٔ هفت آسمان ؛ کنایه از خورشید : از پی لعلی که برآرد ز کان رخنه کند بیضه ٔ هفت آسمان . نظامی . ◄ ساحت قوم و مجتمع آنان و مستقر دعوت آنان و موضع سلطان ایشان : بیضه ٔ مصرست به ز فرضه ٔ بغداد وز خط مصر است به بنای صفاهان . خاقانی . رجوع به بیضة شود. ♦ بیضه ٔ ملک ؛ پایتخت و پایه ٔ مملکت . شالوده و اصل کشور : قوام دولت عالی و عمدةالدین است پناه بیضه ٔملکست و عمدةالاسلام . مسعودسعد. جازم شد که اول خاطر از وی بپردازد و بیضه ٔ ملک و آشیانه ٔ دولت او به صرصر قهر بر باد دهد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٦١). چیپال که پادشاه هندوستان بود آن حال مشاهده کرد و بیضه ٔ مملکت خویش هر روز در نقصان یافت .... مضطرب شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٢). و از آن جمله آنست که ما مشاهده کردیم از علاءالدوله ابوجعفربن محمدبن دشمنزیار در حمایت بیضه ٔ ملک و دارالقرار اصفهان . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٩٥). ◄ حوزه . دایره : و بیضه ٔ حوزه ٔ ممالک را از تصرف متغلبان جایرو ظلم متعدیان ... (تاریخ رشیدی ). ♦ بیضه ٔ آفاق ؛ دایره ٔ آفاق : از رفتنت ز بیضه ٔ آفاق کوه قاف بر نو پران بیضه ٔ عنقا گریسته . خاقانی . دور سلیمان و جور، بیضه ٔ آفاق و ظلم عهد مسیحا و کحل، چشم حواری و نم . خاقانی . ♦ بیضه ٔ اسلام ؛ دائره ٔ اسلام و دین . (آنندراج ) : در حمایت بیضه ٔ اسلام و کلاآت حوزه ٔدین از اتباع هوا و اختیار مراد نفس دور باشد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٧٩). قریب صدهزار سوار جمع آورد و قصد بیضه ٔ اسلام آغاز نهاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٦). چشم شوخش بیضه ٔ اسلام را بر سنگ زد زلف کافرکیش او نگذاشت ایمانی درست . صائب . ♦ بیضه ٔ دین ؛ دائره ٔ دین . (آنندراج ). بیضه ٔاسلام : زاد تو نیست بیضه ٔ دین ای شکم پرست تو بیضه ای طلب که بط و ماکیان کشد. میرخسرو. آنکه چو حرز حرم دوستی او بود بی در ودیوار هند بیضه ٔ دین را حصار. خاقانی . ♦ بیضه ٔ عراق ؛ حوزه ٔ عراق .ناحیه ٔ عراق : زین پس خراج عیدی ونوروزی آورند از بیضه ٔ عراق وز بیضای عسکرش . خاقانی . ♦ بیضه ٔ قوم ؛ اصل قوم و مجتمع آنان . (یادداشت مؤلف ). ♦ بیضه ٔ مجلس ؛ دائره ٔ مجلس . (آنندراج ) : بیش که طاوس صبح بیضه ٔزرین نهد از می بیضا بساز بیضه ٔ مجلس ارم . خاقانی . ◄ نشان مهرنبوت پیغمبر (ص ) : بیضه ٔ مهر احمدی جبهتش از گشادگی روضه ٔ قدس عیسوی نکهتش از معنبری . خاقانی . گویی برای بوس خلایق پدید شد بر دست راست بیضه ٔ مهر پیمبرش . خاقانی .