بیهراس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیهراس .[ هََ ] (ص مرکب ) (از: بی + هراس ) بی خوف و ترس . (آنندراج ). بی ترس و بی بیم . (ناظم الاطباء) : بفرمود تا نزد او بیهراس براه آورد لشکر ومنهراس . اسدی . دل از کاردشمن شده بیهراس نه بازار لشکر نه آوای پاس . نظامی . هراسید از آن دشمن بیهراس دل خصم راکرد از آنجا قیاس . نظامی . رجوع به هراس شود.