بیهش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیهش کردن . [ هَُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بیهوش کردن . ناتوان کردن . از هوش انداختن . از خود بیخود ساختن : هر آنکس که نیکی فرامش کند خرد را بکوشد که بیهش کند. فردوسی . مبادا که این بد فرامش کنم خرد را بگفت تو بیهش کنم . فردوسی . بدان داروی تلخ بیهش کنم مگر خویشتن را فرامش کنم . نظامی . رجوع به بیهوش کردن شود.