بیهش شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیهش شدن . [ هَُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) بیهوش شدن . از خود بیخود گشتن : هر آنکس که از دور بیند ترا شود بیهش و برگزیند ترا. فردوسی . رجوع به بیهش و بیهوش شدن و هوش شود. ◄ از هوش و خرد دور شدن : ای شده مدهوش و بیهش پندحجت را بدار کز عطای پند برتر نیست در دنیا عطا. ناصرخسرو. ♦ بیهش شده ؛ بیهوش شده . که هوش خود از دست داده باشد. ازخودرفته : بیدار شو از خواب و نگه کن که دگربار بیدار شد این دهر شده بیهش و مدهوش . ناصرخسرو.