بیهن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیهن . [ ب َ هََ ] (ع اِ) نسترن . (از لسان العرب ) (منتهی الارب ). گل نسترن . (ناظم الاطباء).
بیهن . [ هََ ] (اِ) خارپشت بزرگ تیرانداز را گویند. یعنی خارهای خود را مانند تیر اندازد. (برهان ). خارپشت و چوله را گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). خارپشت بزرگ تیرانداز. (ناظم الاطباء). خارپشت . تشی . کوله . خجو. مرنگو. سکنه . (لغت فرس اسدی نخجوانی ذیل کلمه ٔ سکنه ) : تو این راسوی پارسی چون کشی یکی سکنه خوانند و دیگر تشی . همه مرزهای خراسان تمام مرنگوش خوانند و بیهن بنام . اسدی .