بیهوشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیهوشی . (حامص مرکب ) حالت و چگونگی بیهوش . بی حسی . ازحال رفتگی . بی خویشتنی . بیخودی . اغماء. غشی . غمی . (یادداشت مؤلف ). فقدان درد یا حس در نتیجه ٔ بکار بردن داروی بیهوشی یا بعلت دیگر : ز بیهوشی زمانی بی خبر ماند بهوش آمد بکار خویش درماند. نظامی . کسی را در این بزم ساغر دهند که داروی بیهوشیش دردهند. سعدی . ♦ داروی بیهوشی ؛ دارویی که بواسطه ٔ آن شخص را مدهوش سازند. (ناظم الاطباء). بیهوشانه : جرعه ای خوردیم و کار از دست رفت تا چه بیهوشی که در می کرده اند. سعدی . ◄ بی شعوری . بی عقلی . (ناظم الاطباء). ◄ مستی . سکر. (یادداشت مؤلف ) : گفتم که حکما چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند. جواب داد که در بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد. حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهوشی رهنمون باشد. (سفرنامه ٔناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ٢). سماعی که چون دل بگوش آورد ز بیهوشیم باز هوش آورد. نظامی . تو مپندار که آشفتگی از سر بنهاد یا ز بیهوشی و مستی بخبر بازآمد. سعدی . هوش، یار تو به که بیهوشی هوشیاری تو باده کم نوشی . اوحدی . ◄ کندذهنی . بی فراستی . کم فراستی . خنگی . خرفتی . (یادداشت مؤلف ). بی فراستی . (ناظم الاطباء). ◄ آشفتگی . ازخودبیخودگشتگی : امیرمحمود، دزدیده مینگریست و شیفتگی و بیهوشی برادرش را میدید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٣). رجوع به بیهشی شود. ◄ (اصطلاح صوفیه ) مقام طمس را گویند که در آن صفات محو شود. (از اصطلاحات الفنون ).