بیواره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیواره . [ بی رَ / رِ ] (ص ) غریب .(رشیدی ) (جهانگیری ). بی کس و غریب و تنها. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). غریب و تنها. (اوبهی ). بی کس وغریب و اجنبی و بیگانه . (ناظم الاطباء) : بدو گفت کز خانه آواره ام از ایران یکی مرد بیواره ام . اسدی . بپرسید کاین مرد بیواره کیست که گستاخیش سخت یکبارگیست . اسدی . طالبی سرگشته ای آواره ای بینوائی بیدلی بیواره ای . شاه داعی . ◄ بی قدر و مرتبه و بی اعتبار. (برهان ) (ناظم الاطباء). بی قدر و بی اعتبار. (آنندراج ) (انجمن آرا). ◄ بیچاره . (اوبهی ). درمانده و عاجز. (ناظم الاطباء).
بیواره . [ بی رَ / رِ ] (اِ) چوبی که بدان گلوله ٔ خمیر نان را تنک سازند. (برهان ). وردنه و چوبی که بدان خمیر را تنک سازند. (ناظم الاطباء). ◄ قبول و اجابت . (انجمن آرا). شاید مصحف بیواز باشد بمعنی رد جواب . پتواز. پتواژ = پتواچک . رجوع به مترادفات کلمه شود.