بیوسیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیوسیدن . [ ب َ دَ ] (مص ) (از: بیوس + َیدن مصدری ) امید داشتن . (برهان ) (ناظم الاطباء). انتظار بردن . انتظار. چشم داشتن . چشمداشت . توقع. ترصد. امید داشتن . أمل . تأمیل . (یادداشت مؤلف ). تأمیل . (مجمل اللغة) : که بیوسد ز زهر طعم شکر نکند میل بی هنر به هنر . عنصری . چه آن کز وی بیوسد مهربانی چه آن کز کور جویددیده بانی . (ویس و رامین ). چو تو مهر برادر راندانی من از تو چون بیوسم مهربانی . (ویس و رامین ). ای دل ز فلک چرا بیوسی آزرم هم با دم سرد ساز و با گریه ٔ گرم . انوری . خدای تعالی ایمن کند ویرا از آنچه می ترسد و بدهد آنچه می بیوسند. (کیمیای سعادت ). چون اعتماد بر فضل خدای تعالی است . داند که از جائی که نبیوسد رساند. و اگر نرساند از آن بود که خیرت وی در آن بود. (کیمیای سعادت ). ◄ امیدوار گردیدن . امید بستن . ◄ طمع کردن . (برهان ) (ناظم الاطباء). طمع داشتن . طمع بردن . (یادداشت مؤلف ). ◄ چاپلوس بودن . (برهان ) (ناظم الاطباء). و رجوع به بیوس شود.