بیگاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیگاری . (حامص ) نسبت به بیگار است . کار اجباری بی مزد. (یادداشت مؤلف ). کار بی مزد. کار رایگان . سخره . شاکار. شایگان : از عبدالملک نقاش مهندس شنودم که روزی پیش سرهنگ بوعلی کوتوال گفت هفت بار هزار هزار درم نفقات شده است بوعلی گفت مرا معلوم است که دو چندین حشر و بیگاری بوده است و همه بعلم من بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٠٨). این کوشک بچهار سال برآمد و برون از حدنفقات کرد و حشر و مرد بیگاری به اضعاف آن آمد. (تاریخ بیهقی ص ٥٠٨). منشین بی کار از آنکه بیگاری به زانکه کنی بخیره بی کاری . ناصرخسرو. من ز بیگاری ارچه در کارم بسلاح تو میکنم پیکار. خاقانی . ♦ امثال : بیگاری بهتر که بی کاری . بیگاری به که بی کاری . بیگاری به از بیکاری است . (انجمن آرا). ♦ به بیگاری گرفتن ؛ به سخره گرفتن . (یادداشت مؤلف ). رجوع به بیگار شود.