بیگار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیگار. (اِ) مجرگ . (حاشیه ٔ لغت فرس اسدی نخجوانی ). کار فرمودن بی مزد. کار بی اجرت . (از برهان ) (از ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (از رشیدی ). شایگان . شاهگان . کار بی مزد و بفرمان شاه . بیگاری . که کار بی مزد باشد. کاری که برای انجام دادن آن اجرت نپردازند. کار بی مزد. شاکار : کشاورز ودهقان و بیگار مرد همه رزم جویند و ننگ و نبرد. فردوسی . در سخره و بیگار تنی از خور و از خواب روزی برهد جان تو زین سخره و بیگار. ناصرخسرو. آتش بر دیگ پی کار تست آب به بیگار تو در آسیاست . ناصرخسرو. بیگار تو چون کند همی آب تا غله دهدت سنگ گردان . ناصرخسرو. عیسی است جان پاک و خر است این تن پلید بیگار خر همی همه بر عیسی افکنم . سید حسن غزنوی . لعلت که چون نگین سلیمان فتاده ست جمشید را بسخره و بیگار میبرد. شرف شفروه . مردم شهر را بیگار میفرمودند. (المضاف الی بدایع الازمان ص ٥٠). ♦ امثال : بیگار کشی به که بی کار باشی . (جامع التمثیل ). بیگار باشی بهتر که بی کار باشی . (یادداشت مؤلف ). ♦ بیگار گرفتن ؛ بزور و بدون مزد و اجرت کسی را به کار کردن واداشتن . (از ناظم الاطباء). ◄ نام نوعی خراج که در قدیم از قراء می گرفته اند. (مرآت البلدان ج ١ ص ٣٣٧).