بیگانگان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیگانگان . [ ن َ / ن ِ ] (اِ) ج ِ بیگانه . غریبه . غیرخویشاوند. غیرخودی : برادر بدش چند و چندی پسر ز بیگانگان آنکه بد باهنر. فردوسی . چنین هم تو از مهر او چشم دار ز بیگانگان زین سپس خشم دار. فردوسی . مر استاد او رابر خویش خواند ز بیگانگان جای پردخت ماند. (حاشیه ٔ لغت فرس اسدی نخجوانی ). چو دولت خواهد آمد بنده ای را همه بیگانگانش خویش گردند. ابن یمین . ◄ بیرونیان . اجنبیان . اغیار : و همه اطراف ممالک بیگانگان فروگرفته بودند و اسلام قوی گشته . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١١١). ای بسا هندو و ترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان . مولوی . من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد. حافظ. ◄ نامحرم : ز بیگانگان چشم زن کور باد چو بیرون شد از خانه در گور باد. سعدی . رجوع به بیگانه شود.