بیگانگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیگانگی .[ ن َ / ن ِ ] (حامص ) صفت بیگانه . چگونگی بیگانه . (یادداشت مؤلف ). غیریت . مقابل خودی . عدم آشنایی . (از ناظم الاطباء). مقابل یگانگی . (یادداشت مؤلف ). ناآشنایی . ناشناسی . ◄ غربت . بیگانه بودن . اجنبی بودن . (از ناظم الاطباء) (از یادداشت مؤلف ). ◄ عدم قوم و خویشی . (ناظم الاطباء) : مرو پیش او جز به بیگانگی مگردان زبان جز به دیوانگی . فردوسی . بسی آفرین خواند بر خانگی بدو گفت بس کن ز بیگانگی . فردوسی . یکی خلعت افکند بر خانگی فزونتر ز خویشی و بیگانگی . فردوسی . با دو حکیم از سر همخانگی شد سخنی چند ز بیگانگی . نظامی . ای سپر افکنده ز مردانگی غول تو بیغوله ٔ بیگانگی . نظامی . خیال همه خوابها خانگیست در آن آشنائی نه بیگانگیست . نظامی . زنهار پند من پدرانه ست گوش دار بیگانگی مورز که در دین برادری . سعدی . مرا بعلت بیگانگی ز خویش مران که دوستان وفادار بهتر از خویشند. سعدی . بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم همسایه ایم و خانه ٔ هم را ندیده ایم . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ بیگانگی کردن ؛ آشنایی نورزیدن . یگانگی نخواستن . از خویشی و قرابت دوری خواستن : میگفت ملکا اگر با تو آشنایی کنم برنجانی و اگر بیگانگی کنم بسوزانی . (قصص الانبیاء). گرفتم سرو آزادی نه از ماء معین زادی مکن بیگانگی با ما چو دانستی که از مایی . سعدی . میکند با خویشتن بیگانگی با غریبان آشنایی میکند. سعدی . ◄ خصومت و عداوت . (ناظم الاطباء) : برادر دو داری به هندوستان به بیگانگی گشته همداستان . فردوسی . تا خانها یکی شود و همه اسباب بیگانگی برخیزد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٧٢). روا آید از دوست بیگانگی چو دشمن گزینی بهم خانگی . سعدی . ◄ (اصطلاح صوفیه ) استغنای عالم الوهیت را گویند که بهیچ چیز و بهیچوجه مفتقر نیست و بهیچ چیز مماثلت و مشابهت ندارد.(کشاف اصطلاحات الفنون ).