بیدرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی درد. [ دَ ] (ص مرکب ) (از: بی + درد) که درد ندارد. (یادداشت مؤلف ). بیرنج . بیحس . (ناظم الاطباء). که دردی ندارد. آنکه بی رنج و بی حس است . که بی درد است . ◄ که درد نیارد. که موجب درد نشود: کافور، آمپولی بی درد است . ◄ بی غم و اندوه . بی مصیبت و اضطراب : رخ بدسگالان تو زرد باد وزان رفته جان تو بی درد باد. فردوسی . از آن کشتگان شاه بی درد باد رخ بدسگالان تو زرد باد. فردوسی . ◄ بی زحمت . بی اذیت : می خوری به که روی طاعت بی درد کنی اندکی درد به از طاعت بسیار مرا. خاقانی . ♦ بی دردسر ؛ بی زحمت . بی رنج و اذیت . ◄ مجازاً، آن که تأثر و تألم از نکوهش ندارد. بی غیرت . بی ننگ و عار یعنی ملازم ننگ و عار. آنکه اورا لوم لائم و نکوهش نکوهنده اثر نکند. لاابالی . بی عار و ننگ . بی ننگ و عار. بی حمیت . (یادداشت مؤلف ) : نه اشک روان نه رخ زردی اﷲ اﷲ تو چه بی دردی . شیخ بهائی . ◄ بیرحم و نامهربان . (ناظم الاطباء). بیرحم . شقی . ◄ یکی از اسماء معشوق . (از آنندراج ). و رجوع به درد شود.
بی درد. [ دُ ] (ص مرکب ) که دُرد ندارد. بی لرد: شراب بی درد؛ می ناب : مگر دنیا سر آمد کاینچنین آزاد در جنت می بی درد مینوشم گل بی خار میبینم . سعدی . و رجوع به دُرد شود.
مترادف و متضاد واژهدان
لاقید، لاابالی بیغم بیاحساس، بیسوز
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی