تاب دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاب دادن . [ دَ ] (مص مرکب ) تافتن . مفتول کردن . مرغول کردن . فتیله کردن .پیچاندن نخ و ریسمان و مفتول و زلف و غیره : نخ را تاب دادن، سبیلها را تاب دادن، تاب دادن ریسمان، عقص شعره عقصاً. بافت موی را و تاب داد. (منتهی الارب ). قلدالحبل . تاب داد رسن را. (منتهی الارب ) : شب تیره چون زلف را تاب داد همان تاب او چشم را خواب داد پدید آمد آن پرده ٔ آبنوس برآسود گیتی ز آوای کوس . فردوسی . دستهایم برشته ای بسته ست کس نداده ست جز دو دستم تاب . مسعودسعد. بند سر زلف تاب داده گل را ز بنفشه آب داده . نظامی . بنفشه زلف را چندان دهد تاب که باشد یاسمن را دیده در خواب . نظامی . رجوع به تابیدن شود. ◄ چیزی را در حرارت آتش در ظرفی فلزین بدون آب و روغن سرخ و برشته کردن . سرخ کردن در روغن داغ کرده . تاب دادن مرغ و مانند آن در تابه . گوشت را در تابه تاب دادن و کمی آنرا در روغن تفته سرخ کردن، در روغن جوشان کمی سرخ و برشته کردن : گوشت را تاب داد. رجوع به بو دادن و برشته کردن شود. ◄ در هوا آوردن و بردن تاب را. حرکت دادن . تاب را. جنبانیدن تاب چنانکه در هوا آید و رود. رجوع به تاب شود. ◄ تافتن یا پیچ دادن . خماندن . خم کردن چنانکه بازوی کسی را با فشار دست .