تاب داده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاب داده . [ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) پیچیده .بهم بافته : زلف تابداده . کمند تابداده : بینداخت آن تاب داده کمند سران سواران همی کرد بند. فردوسی . بینداخت آن تاب داده کمند سر شهریار اندرآمد ببند. فردوسی . تو دانی که این تاب داده کمند سر ژنده پیلان درآرد ببند. فردوسی . گریزان ز من تاب داده کمند بینداخت، آمد میانم به بند. فردوسی . بر آن زلف چون تاب داده کمند به انگشت پیچید و از بن فکند. فردوسی . ز افراسیاب و ز پولادوند ز کشتی و از تاب داده کمند. فردوسی . برآویخت با دیو پولادوند بینداخت آن تاب داده کمند. فردوسی . از آن پرده ٔ سبز و اسب بلند وزآن مرد و آن تاب داده کمند. فردوسی . دو شکر چون عقیق آب داده دو گیسو چون کمند تاب داده . نظامی . خروش زیور زرتاب داده دماغ مطربان را خواب داده . نظامی . لعلش چو عقیق گوهرآگین زلفش چو کمند تاب داده . سعدی (بدایع). ◄ سرخ کرده . برشته . بریان شده . لحم مقلو؛ گوشت بریان . حب محمص ؛دانه ٔ بریان شده و برشته . (منتهی الارب ).