تاب داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاب داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) طاقت داشتن . تحمل داشتن : چون بخورد ساتگنی هفت و هشت با گلویش تاب ندارد رباب . ناصرخسرو. اگر سیمرغی اندر دام زلفی بماند، تاب عصفوری ندارد. سعدی (طیبات ). ◄ در رنج و درد بودن : دوش دوراز رویت ای جان جانم از غم تاب داشت ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت . سعدی . ◄ تاب داشتن چشم کسی، کمی حول در چشم او بودن .