تابیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تابیدن . [ دَ ] (مص ) تاب و طاقت آوردن . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). طاقت آوردن . (شرفنامه ٔ منیری ). تحمل کردن . متحمل شدن تاب و تحمل داشتن . از عهده برآمدن : گرامی گوی بود با زور شیر نتابید با او سوار دلیر گرفت از گرامی نبرده گریغ که زور کیان دید و برنده تیغ. دقیقی . بدو گفت رستم که با آسمان نتابد بداندیش و نیکوگمان . فردوسی . نتابی تو با من بدشت نبرد شنو پند من گِرد رزمم مگرد. فردوسی . بترسم که با او یل اسفندیار نتابد بپیچد سر از کارزار. فردوسی . و گر زانکه دانی که با آن هژبر نتابی تو خود را مپوشان بگبر. فردوسی . گواژه همی زد پس او فرود که این نامور پهلوان را چه بود که ایدون نتابید با یک سوار چگونه چمد در صف کارزار. فردوسی . پیاده تو با لشکر نامدار نتابی مخوربا تنت زینهار. فردوسی . نتابید با پهلو نیمروز چو خورشید گردید بر نیمروز. فردوسی . چو با دشمن خود نتابی مکوش ببر گشتن از رزم باز آرهوش چرا کرده ای بر من این راه تنگ چو با من نتابی بمیدان جنگ . فردوسی . که دانم که با تو نتابد بجنگ چو او جنگ را بر گشاید دو چنگ دگر منزلت شیر آید بجنگ که با جنگ او بر نتابد نهنگ . فردوسی . به بیژن چنین گفت گیو دلیر که مشتاب در جنگ آن نره شیر مبادا که با وی نتابی بجنگ کنی روز بر من بدین جنگ تنگ . فردوسی . سپهدار طوس است کآمد بجنگ نتابی تو با کار دیده نهنگ . فردوسی . نریمان نتابید با او بجنگ که در جنگ رفتی همیشه بکنگ . فردوسی . بر آنم که با تو نتابد بجنگ گرش چند در جنگ تیز است چنگ . فردوسی . نتابید با او به میدان جنگ سر و نام او ماند در زیر ننگ . فردوسی . کسی را که با او نتابید سام نشاید کشیدن بدانسو لگام . فردوسی . که ای قیصر روم و سالار چین سپاه ترا بر نتابد زمین . فردوسی . سپهدار خانست و فغفور چین سپه شان همی برنتابد زمین . فردوسی . بباشد همه بودنی بیگمان نتابیم با گردش آسمان . فردوسی . چو دانست خاقان که با پادشاه نتابد، ز پیوند او جست راه . فردوسی . ز هر سو که خوانم بیاید سپاه نتابی تو با گردش هور و ماه . فردوسی . زمین گشت جنبان چو ابر سیاه تو گفتی همی بر نتابد سپاه . فردوسی . نتابید با او بتابید روی شدند از دلیران بسی جنگجوی . فردوسی . تو گفتی زمین بر نتابد همی فلک راه رفتن نیابد همی . فردوسی . جلالش برنگیرد هفت گردون سپاهش برنتابد هفت کشور. عنصری . تن چون موی من چون تابد این رنج دل بیچاره چون بردارد این بار. فرخی . خشم او برنتابدی دریا گر بر او حلم نیستی اغلب . فرخی . نتابد همی تار مویی میانم کرا دیده ای چون میانم میانی . فرخی . تو آزادی و هرگز هیچ آزاد نتابد همچو بنده جورو بیداد. اسعد گرگانی (ویس و رامین ). بدل با درد هجرانم نتابی چو باز آیی مرا دشوار یابی . اسعد گرگانی (ویس و رامین ). بترسم که با او کمان سرفراز نتابد بماند غم من دراز. اسدی (گرشاسب نامه ). شب تار و شبرنگ در زیر من که تابد بر گرز و شمشیر من . اسدی (گرشاسب نامه ). گفتم که بتقدیر کجا تابد تدبیر هر رأی که آمد ز قضا و قدر آمد. سوزنی . باد کز دکلان جهد تخت سلیمان برنتابد. سیف اسفرنگ . ◄ اعراض کردن . روی بر گرداندن . منحرف شدن . برگشتن از راهی . سر تابیدن از چیزی . امتناع کردن از اجرای قولی یا عهدی یا وظیفه ای : بگفت این و دژخیم تابید روی وزآن کینه بر زد گره را بروی . فردوسی . کسی کو بتابد ز گفتار ما و گر دور ماند ز دیدار ما. فردوسی . چو بشنید از و شاه افراسیاب بگفتش بهومان کزین در متاب . فردوسی . ز راه خرد هیچ گونه متاب پشیمانی آرد دلت را شتاب . فردوسی . چنین گفت لشکر بافراسیاب که چندین سر از رزم رستم متاب . فردوسی . چو نا کشته ز ایرانیان ده هزار بتابیم خیره سر از کارزار چه گوید ترا دشمن عیبجوی چو بی جنگ پیچی ز بدخواه روی . فردوسی . ز فرمان خسرونتابید سر سرافراز گردان گو پر هنر. فردوسی . دگر دیو کین است پر جوش و خشم ز مردم نتابدگه خشم چشم . فردوسی . بفرمود تا روز بانان در زمانی ز فرمان بتابند سر. فردوسی . که گرداند اندر دلت هوش و مهر بتابی ز جنگ برادر تو چهر. فردوسی . بدو گفت اگر بگذری زین سخن بتابی ز سوگند و پیمان من . فردوسی . هر آنکس که از هفت کشور زمین بگردد ز راه و بتابد ز دین . فردوسی . نتابید رستم ز فرمان تو دلش بسته دیدم بفرمان تو. فردوسی . شکافید بیرنج پهلوی ماه بتابید مر بچه راسر ز راه . فردوسی . بتابید رخ پهلوان سپاه ز پس کرد رستم همانگه نگاه . فردوسی . نشست از بر اسب و آن اسب اوی گرفتش لگام و بتابید روی . فردوسی . ز ایران هر آنچت بپرسم بگوی متاب از ره راستی هیچ روی . فردوسی . چو گرسیوز و چون دمور و گروی که از شرزه شیران نتابند روی . فردوسی . یکی آنکه پیروز گر باشد اوی ز دشمن نتابد گه جنگ روی . فردوسی . نتابید با او بتابید روی شدند از دلیران بسی جنگجوی . فردوسی . نگر تا نتابی ز دین خدای که دین خدا آورد پاک رای . فردوسی . بگفت این و زیشان بتابید روی بدرگاه ارجاسب شد کینه جوی . فردوسی . بگفت این بخشم و بتابید روی همی کرد با بخت خود گفتگوی . فردوسی . سپارم و را هر چه خواهد بدوی نتابم سر از رای و فرمان اوی . فردوسی . و گر با من ایدر نیایی بجنگ نتابی تو با کار دیده نهنگ کمر بسته آید بپیشت پشنگ چو جنگ آورد دور باش از درنگ . فردوسی . بخواهد همی جنگ افراسیاب تو با او برو، روی از او برمتاب . فردوسی . چو شد کارزارش از این گونه سخت بدید آنکه با او بتابید بخت . فردوسی . چو میدان سر آمد بتابید روی بترکان سپارید یکباره گوی . فردوسی . نگردم همی جز بفرمان اوی نتابم همی سر ز پیمان اوی . فردوسی . چنان کنید که مردان شیرمرد کنند بهیچگونه نتابید از این نبرد عنان . فرخی . مارا ره کشمیر همی آرزو آید ما ز آرزوی خویش نتابیم به یک موی . فرخی . برهمنان را چندانکه دید سر ببرید بریده به سر آن کز هدی بتابد سر. فرخی . از رضای او نتابند و مر او را روز جنگ یکدل و یک رای باشند و موافق بنده وار. فرخی . کسی ز کام دل خویشتن بتابد روی کسی ببازی با دوست بشکند پیمان . فرخی . نتابد ز پیل و نترسد ز شیر نه از کین شود مانده نز خورد سیر. اسدی (گرشاسب نامه ). دل بر این آشفته خواب اندر مبند پیش کو از تو بتابد تو بتاب . ناصرخسرو. به اقبال تو از سگی بر نتابم که طبع هنر کم ز ضیغم ندارم . خاقانی . مرد بود کعبه جو طفل بود کعب باز چون تو شدی مرد دین روی زکعبه متاب . خاقانی . آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رخ متاب . مولوی . نتابد سگ صید روی از پلنگ ز روبه رمد شیر نادیده جنگ . سعدی (بوستان ). نتابید روی از گدایان خیل که صاحب مروت نراند طفیل . سعدی (بوستان ). جوانا سر متاب از پند پیران که رأی پیر از بخت جوان به . حافظ. ◄ درخشیدن . (برهان ) (شرفنامه منیری ) (انجمن آرا). روشن شدن . (آنندراج ). پرتو افکندن چنانکه آفتاب و فروغ خورشید بجایی . رخشیدن . فروغ افکندن . درفشیدن تلالؤ. لامع شدن . لمعان داشتن . برق . بروق . برقان : به هر کار بهتر درنگ از شتاب بمان تا بتابد بر این آفتاب . فردوسی . بخورشیدمانند با تاج و تخت همی تابد از چهرشان فر و بخت . فردوسی . چنین تا که انگشت کافور گشت سپیده بتابید بر کوه و دشت . فردوسی . از اویست فر و بدویست زور بفرمان او تابد از چرخ هور. فردوسی . ز دستان تو نشنیدی این داستان که بر گوید از گفته ٔ باستان که شیری نترسد ز یک دشت گور نتابد فراوان ستاره چو هور. فردوسی . چو اندر گذشت آن شب و گشت روز بتابید خورشید گیتی فروز. فردوسی . هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش ز تابیدن کاویانی درفش . فردوسی . که خورشید بعد از رسولان مه نتابید بر کس ز بوبکر به . فردوسی . یکی گرز دارد چو یک لخت کوه همی تابد اندر میان گروه . فردوسی . چو خورشید تابان بر آمد ز کوه برفتند گردان همه همگروه . فردوسی . ایا آنکه تو آفتابی همی چه بودت که بر من نتابی همی . فردوسی . چنان شاه پالوده گشت از بدی که تابید از او فره ٔ ایزدی . فردوسی . که باشد بر او فره ٔ ایزدی بتابد ز گفتار او بخردی . فردوسی . دو مهره است با من که چون آفتاب بتابد شب تیره چون آفتاب . فردوسی . شود کاغذ تازه و تر خشک چو خورشید لختی بتابد بر آن . منوچهری . آراسته خورشید چنان ز ابر نتابد کز دورخ او تابد یزدانی فره . منوچهری . همیشه تا چو درمهای خسروانی نیک ستاره تابد هر شب به گنبد دوار. فرخی . شبی بگرد مه اندر کشید وآگه نیست که از میان شب تیره خوب تابد ماه . فرخی . بر جان من چو نور امام زمان بتافت لیل السرار بودم و شمس الضحی شدم . ناصرخسرو. شمس و قمر در زمین حشر نباشد نور نتابد مگر جمال محمد. سعدی . ◄ گرم شدن . (آنندراج ). شعله ور ساختن .گرم و سوزان کردن . گداختن : کوره را تابیدم، گلخن راتابید. اصطلی بالنار؛ تابید به آتش و گرم شد. تصلی النار؛ کشید گرمی آتش را و تابید به آتش . (منتهی الارب ) : دهان خشک و غرقه شده تن در آب زرنج و ز تابیدن آفتاب . فردوسی . بر چهره ٔ عروس معانی مشاطه وار زلف سخن بتاب وز حسرت بتابشان . خاقانی . چو موم محرم گوش خزینه دار توام نیم فسرده مرا ز آتش عذاب متاب . خاقانی . گفت کسی را که بهشت از بالا می آرایند و دوزخ در نشیب او می تابند و او نداند که از اهل کدامست، این جایگاه چگونه خواب آیدش . (تذکرة الاولیاء عطار). ◄ آزرده شدن . بخود رنج و آزار دادن . در رنج و غم شدن . مضطرب و پریشان شدن : نشانهای مادر بیابم همی بدل نیز لختی بتابم همی . فردوسی . همی گفت کای شهریار زمین سرانجام گیتی بود همچنین بگیتی نه فرزند ماند نه باب تو بر سوگ باب ایچگونه متاب . فردوسی . همه درد و خوشی تو شد چو خواب به جاوید ماندن دلت را متاب . فردوسی . دست راست خواجه ابوالقاسم کثیر و بونصر مشکان را بنشاند... و بوسهل بر دست چپ خواجه از این نیز سخت بتابید.(تاریخ بیهقی ). چو چیزیش خواهی و ندهد، متاب مبر به آتش خشمش از رویت آب . اسدی (گرشاسب نامه ). ◄ پیچیدن . فتیله کردن . مفتول کردن . پیچاندن . ریسیدن . غزل . تابیدن ریسمان . تابیدن موی . پیچاندن آهن : بباد افره آنگه شتابیدمی که تفسیده آهن بتابیدمی . فردوسی . بزور مردی او کیست شهسوار فلک غزاله نام زنی چرخ تاب و چرخ نشین . سلمان ساوجی . ◄ کج شدن . پیچیدن و کژ شدن . چنانکه چوب یا تخته ٔ تر پس از خشک شدن یا چشم آدمی در اثرفالج یا چیزی شبیه آن . تاب برداشتن : چشمهاش تابیده است، تخته ٔ میز کمی تابیده است . ◄ در ترکیب با «عنان ». گاه معنی باز گشتن و تغییر جبهه دادن و روی آوردن دهد : چو تابند گردان ازین سوعنان بچشم اندر آرند نوک سنان . فردوسی . زواره کجا مرد افراسیاب به بیژن بگفتش عنان را بتاب . فردوسی . دلاور عنان را بتابید باز سوی جای خود در زمان رفت باز. فردوسی . همی زهر ساید بنوک سنان که تابد مگر سوی ایرانیان . فردوسی . ◄ با پیشاوند «بر» ترکیب شود و معانی مختلف دهد. ♦ کفایت کردن . بسنده بودن : سگ کوی ترا هر روز صدجان تحفه میسازم که دندان مزد چون اویی از این کم برنمی تابد. خاقانی . ۩ قبول کردن . پذیرفتن : ترا نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد مرا دردی است اندر دل که مرهم برنمیتابد. خاقانی . ۩ تحمل کردن . طاقت آوردن : زمین بر نتابد سپاه مرا نه خورشید تابان کلاه مرا. فردوسی .