تاجبخش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاجبخش . [ ب َ ] (نف مرکب ) تاج بخشنده . دهنده ٔ تاج . دهنده ٔ افسر. در شاهنامه ٔ فردوسی این کلمه از القاب رستم آمده و غالباً بصورت «یل تاجبخش » و «گو تاجبخش » و «شیراوژن تاجبخش » و... بکار رفته است : فریبرز گفت ای یل تاجبخش خداوند کوپال و خفتان و رخش . فردوسی . همی خواندندش خداوند رخش جهانجوی و شیراوژن و تاجبخش . فردوسی . چو بشنید رستم برانگیخت رخش منم، گفت شیراوژن تاجبخش . فردوسی . که آمد پیاده گو تاجبخش به نخجیرگه زو رمیده ست رخش . فردوسی . هم آنگه خروشی برآورد رخش بخندید شادان دل تاجبخش . فردوسی . سر سرکشان مهتر تاجبخش بفرمود تا برنشیند برخش . فردوسی . برآشفت گردافکن تاجبخش ز دنبال هومان برانگیخت رخش . فردوسی . چو زورتن اژدها دید رخش کز آنسان برآویخت با تاجبخش . فردوسی . چو این گفته شد مژده دادش برخش از او شادمان شد دل تاجبخش . فردوسی . چو آمد بشهر اندرون تاجبخش خروشی برآورد چون رعد، رخش . فردوسی . بگردون برافراخته کوس، رخش ز خورشید برتر، سر تاجبخش . فردوسی . برون شد بخشم اندر آمد برخش منم گفت شیراوژن تاجبخش . فردوسی . ولی از «تاجبخش » در این بیت شاهنامه ٔ فردوسی مراد اسفندیار است : ازآن سو خروشی برآورد رخش وزین سوی اسپ یل تاجبخش . فردوسی (شاهنامه ٔ رسیدن رستم به اسفندیار) ولی گویندگان بعد از فردوسی این کلمه را صفت خدا و بزرگان و قهرمانان و پهلوانان و شاهنشاهان بکاربرده اند و کلمه ٔ شاهنشاه برای افاده ٔ معنی آن نزدیک تر است زیرا شاهنشاهان بپادشاهان تابع افسر و تاج می بخشیدند : تو تاجبخش جمع سلاطین و همچو من سلطان تاجدار فلک طوقدار تست . خاقانی . گر اسد خانه ٔ خورشید نهند داشت خورشید کرم خان اسد تاجبخش ملک مشرق بود این نه بس باشد برهان اسد. خاقانی . (در مرثیه ٔ رشیدالدین اسد شروانی ). (دیوان طبع عبدالرسولی ص ٦٢٤). تخت ساز از حرص، تافرمان دهی بر تاجبخش پشت کن بر آز، تا پهلو زنی با پهلوان . خاقانی . گشاده دو دستش چو روشن درخش یکی تیغزن شد یکی تاجبخش . نظامی . بشاهی تاجبخش تاجدار است بدولت یادگار شهریار است . نظامی . هم اورنگ پیرای و هم تاجبخش . نظامی . خسرو تاجبخش تخت نشان بر سر تاج و تخت گنج فشان . نظامی . هر کجا شاه و شهریاری بود تاجبخشی و شهریاری بود. نظامی . بنور تاج بخشی چون درخشست بدین تایید نامش تاج بخشست . نظامی (خسرو و شیرین ص ١٩). تویی تاجبخشی کز آن تاجدار سریر پدر را شدی یادگار. نظامی .