تاجر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاجر. [ ج ِ ] (ع ص، اِ) بازرگان . (دهار) (منتهی الارب ). سوداگر. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). عَجوزْ. (منتهی الارب ). رَقاحی ّ. (اقرب الموارد). آنکه خرید و فروش کند برای سود کردن : باد همچون دزد گردد هر سوئی دیباربای بوستان آراسته چون کلبه ٔ تاجر شود. منوچهری . جمله رسل بر درش مفلس طالب زکوة او شده تاج رسل تاجر صاحب نصاب . خاقانی . آن شنیده ستی که وقتی تاجری در بیابانی بیفتاد از ستور. گلستان . تاجر ترسنده طبع شیشه جان در طلب نی سود بیند نی زیان . مولوی . گفت کای تاجران راهروان که خرد مرکبی جوان و دوان . محمد خوافی . ◄ می فروش . ◄ دانای کار. ◄ ناقه ای که خریدار گیر باشد. کاسد ضد آن . (منتهی الارب ). رجوع به بازارگان و بازرگان شود.
تاجر. [ ج ِ ] (اِخ ) پیرنیا آرد: پارسیها داریوش را تاجر... خوانند... چه او در هر کاری چانه میزد... (ایران باستان ج ٢ ص ١٤٧١).