تار و تنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تار و تنگ . [رُ ت َ ] (ص مرکب، از اتباع ) تیره و تار. سخت تیره . تاریک و سخت : ز گشت دلیران بر آن دشت جنگ چو شب گشت آوردگه تار و تنگ . فردوسی . ♦ تار و تنگ آوردن ؛ تیره و تار کردن . تاریک و سخت ساختن : به انبوه لشکر بجنگ آورید بر ایشان جهان تار و تنگ آورید. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ٢٦١٥). فرنگیس را چون بچنگ آورم بچشمش جهان تار و تنگ آورم . فردوسی (ایضاً ص ٧٣٩).