تار و مار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تار و مار. [ رُ ] (ص مرکب، از اتباع ) پراکنده و ازهم پاشیده و زیروزبرشده . و ناچیز و نابود گردیده . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). بسیار پریشان باشد. (برهان ). پراکنده و دربدر و نابود. (فرهنگ نظام ). زیر و زبر. (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ). زیر و زبر. درهم و برهم و پریشان و پراکنده . (بهار عجم ). این دو لفظ مترادفانند مثل «ترت و مرت » یعنی ناچیز و معدوم شده . (فرهنگ خطی نسخه ٔ کتابخانه ٔ مؤلف ). ترت و مرت . تند و خوند هجند. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). شذرمذر. شغربغر. پرت و پلا. ترت و پرت . پریشان . متفرق . مضمحل . داغون . ولو. پاچیده . پخش و پلا. تباه و تبست . با لفظ کردن و شدن مستعمل است : آن مال و نعمتش همه گردید ترت و مرت آن خیل و آن حشم همه گشتند تار و مار. خجسته . بسا سپاه گرانا که بی سپاه شدند ز جنبش قلمی تار و مار و زیر و زبر. فرخی . گر فتنه بود چون سر زلفت به انبهی اکنون نسیم عدل تواش تار و مار کرد. سنایی (از آنندراج ) (از جهانگیری ) (از بهار عجم ). از نام من شدند به آواز و طرفه نیست صبحی که دزد سرزده را تار و مار کرد. خاقانی . همچو دم کژدم است کار جهان پرگره چون دم کژدم ازو چند شوی تار و مار؟ خاقانی . ترا کعبه ٔ دل درون تار و مار برون دیو صورت کنی پرنگار. خاقانی . عالمی کردی ز تاب تیغ برّان ترت و مرت کشوری کردی ز سهم تیر پرّان تار و مار. محمد هندوشاه . هر تار پیرهن شده ماری بقصد خصم جز دشمنش که یافته معنی تار و مار. ابوطالب کلیم (از بهار عجم ). یک دل حواس جمع مرا تار و مار کرد زلف شکسته ٔ تو بصد دل چه میکند؟ صائب (از بهار عجم ). رجوع به «تار مار» و «تار و مال » شود.