تار و پود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تار و پود. [ رُ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب ) تارهای طول و عرض جامه، بهندی تانابانا گویند. (غیاث اللغات ). با لفظ رشتن و بستن و کاویدن مستعمل است . (آنندراج ). نخهای درازی و پهنای بافندگی . حامل و نابل : خلعتی کآن ز تار و پود وفاست درزیان ِ قَدَر ندوخته اند. خاقانی . نور حق را کس نجوید زاد و بود خلعت حق را چه حاجت تار و پود؟ مولوی (مثنوی ). تار و پود مخمل از خواب پریشان بسته اند دست بالین کن شکرخواب فراغت را ببین . صائب (از آنندراج ). ◄ کنایه از کنه و اساس و پایه ٔهر چیز است : بسختی گذشت از درکاسه رود جهان را یخ و برف بد تار و پود. فردوسی . گذر یافتندی به اروندرود نماندی برین بوم و بر تارو پود. فردوسی . ز ما باد بر جان آنکس درود که داد و خرد باشدش تار و پود. فردوسی . کاملان از دور نامت بشنوند تا به قعر تار و پودت درروند. مولوی (مثنوی چ علاءالدوله ص ٣٧١). تار و پود عالم امکان بهم پیوسته است عالمی را شاد کرد آنکس که یک دل شاد کرد. صائب . نسبت آلودگی با طینت ما تهمت است ناخن غم بارها کاویده تار و پودما. طالب آملی (از آنندراج ). ♦ بی تار و پود شدن ؛ کنایه است از پریشان و مضمحل شدن و سخت رنجه گشتن : چو پیران بیامد به نزدیک رود سپه بد پراکنده بی تار و پود. فردوسی . بباید برین چشمه آمد فرود که شد باره و مرد بی تار و پود. فردوسی . ♦ بی تار و پود کردن ؛پراکنده و نابود و ویران ساختن : همه مرزها کرد بی تار و پود همی رفت از اینگونه تا کاسه رود. فردوسی