تاز کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاز کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تاختن . حمله کردن . تعرض کردن : اگر من بر تو لختی ناز کردم و یا بر تو زمانی تاز کردم . (ویس ورامین ). بر او دست خود را سبک تاز کرد وز انگشتش انگشتری باز کرد. نظامی .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاز کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تاختن . حمله کردن . تعرض کردن : اگر من بر تو لختی ناز کردم و یا بر تو زمانی تاز کردم . (ویس ورامین ). بر او دست خود را سبک تاز کرد وز انگشتش انگشتری باز کرد. نظامی .