تاز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاز. (اِخ ) نیای بزرگ «ضحاک »: و نسابه ٔ پارسیان در نسب او [ ضحاک ] چنین گفته اند: بیوراسف بن ارونداسف بن دنیکان بن وبهزسنگ بن تازبن نوارک بن سیامک بن میشی بن کیومرث، و این تاز که ازجمله ٔ اجداد اوست پدر جمله ٔ عرب است و چون پدر عرب بود اصل همه ٔ عرب با او میرود و این سبب که عرب را تازیان خوانند یعنی فرزندان تاز . هرچه عجم اند با هوشهنگ میروند و عرب با این تاز میرود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١١).
تاز. (اِمص ) تاختن . (فرهنگ جهانگیری ) (شرفنامه ٔ منیری ) (فرهنگ خطی کتاب خانه ٔ مؤلف ). با «با»بمعنی تاختن . (غیاث اللغات ). ◄ (نف مرخم ) تازنده . (شرفنامه ٔ منیری ) (فرهنگ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ) (فرهنگ رشیدی ). و آنرا تازنده گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). بمعنی تازنده نیز آمده است . (برهان ). اسم فاعل از تاختن، در صورتی که با لفظ دیگر منضم شده اسم فاعل مرکب سازد مثل اسب تاز. (فرهنگ نظام ). ♦ تندتاز ؛ تیزتاز. تندتازنده . تنددونده : نشست از بر باره ٔ تندتاز همی رفت و با او بسی رزمساز. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٣ ص ٨٦١). همانگه پدید آمد از دشت باز سپهبد برانگیخت آن تندتاز. (شاهنامه ایضاً ج ٤ ص ١٠٥٣). ♦ تیزتاز ؛ تیزتازنده . تنددونده : پدید آمد از دور چیزی دراز سیه رنگ و تیره تن و تیزتاز. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ١ ص ١٨). دگر موبدی گفت کای سرفراز دو اسپ گرانمایه ٔ تیزتاز یکی زآن بکردار دریای قار یکی چون بلور سپید آبدار بجنبند و هر دو شتابنده اند همان یکدگر را نیابنده اند. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ١ ص ٢٠٨). یکی کاروان جمله شاهین و باز بچرز و کلنگ افکنی تیزتاز. نظامی . رجوع به تیزتاز شود. ♦ دیرتاز؛ دیرتازنده . کندرو : بده پند و خاموش یک چند روزی یله کن بدین کره ٔ دیرتازش . ناصرخسرو (دیوان ص ٢٢٩). رجوع به تندتاز شود. و این کلمه بدین صور نیز ترکیب شده است : پیش تاز، یکه تاز، ترکتاز، عنان تاز : جریده بهر سو عنان تاز کن . نظامی . ◄ (فعل امر) امر به تاختن نیز هست . (آنندراج ) (انجمن آرا). و امر به تاختن . (فرهنگ رشیدی ). و امر به تاختن هم هست یعنی بتاز. (برهان قاطع). فعل امر از تاختن که در تکلم به اضافه ٔ «به «»بتاز» استعمال میشود. (فرهنگ نظام ). «متاز» نهی «تاز» است : گر این غرم دریابد او را، متاز که این کار گردد برِ ما دراز. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٧ ص ١٩٣٥). ◄ (اِمص ) بمعنی تاخت که مرادف تاز است . (آنندراج ) (انجمن آرا). بمعنی تاخت . (فرهنگ رشیدی ). اسم مصدر ازتاختن مثل تاخت و تاز و غیره . (فرهنگ نظام ) : گورساق و شیرزهره یوزتاز و غرم تک پیل گام و گرگ سینه، رنگ تاز و گرگ پوی . منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١١١). شیرگام وپیل زور و گرگ پوی و گورگرد ببردو، آهوجه و روباه عطف و رنگ تاز. منوچهری (ایضاً ص ٤٢). تا میان بسته اند پیش امیر در تک و تاز کار و کاچارند. ناصرخسرو.
تاز. (ص، اِ) معشوق و محبوب را گویند. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). محبوب را گویند. (فرهنگ جهانگیری ). محبوب . (غیاث اللغات ) (فرهنگ رشیدی ). محبوب و معشوق . (فرهنگ نظام ) : بدو گفت مادر که ای تاز مام چه بودت که گشتی چنین زردفام ؟ فردوسی . با این همه در علم فروگفتن تازان گه عامی صرفیم و گهی خواجه امامیم زآنروی که دام دل هر تاز مدام است مولای مدامیم و مدامیم و مدامیم . سوزنی (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ فرومایه و سفله . (فرهنگ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). فرومایه که به عربی سفله خوانند. (برهان ). فرومایه که بتازیش سفله خوانند. (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ امردی که مایل به فساق باشد. (فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (فرهنگ نظام ). پسر امرد و مترش ضخیم را گویند که پیوسته با فاسقان صحبت دارد. (برهان ). مکیاز. بی ریش . مخنث . بغا. کنده . پشت پای : عمرو خلقان گر بشد شاید که منصور عمر لوطیان را تا زید هم تاز و هم مکیاز بس . کسایی . مرا که سال بهفتادوشش رسید، رمید دلم ز شلّه ٔ صابوته و ز هرّه ٔ تاز . قریع. ای خواجه نشاطی من ای شهره رفیق در جستن تاز من نبودت توفیق . سوزنی . هریکی را ز سیلی و لت تاز سبلت و ریش و خایگان کنده . سوزنی . بودی تو مرا یار و ولی نعمت و معشوق بودی تو مرا تاز و بر آن ره شد چون تار. سوزنی . دریغ مرد حکیمی که تازرا پس پشت هماره چون در دروازه، پشت بان بلند. سوزنی . کرد بکابین زن و مزد تاز گردن من در گرو وام ...َر. سوزنی . تاز مسافر چو درآیدز راه پیش برم تا دم دروازه ...َر. سوزنی . تاز چو دیدم زمانْش ندْهم یک دم تا ننمایم وثاق و حجره و جایم . سوزنی . عاجز بیچاره من ِ گشته تاز کرد مرا عاجز و بیچاره ...َر تاز نمانده ست که نسپوختم در گذر تیزش صدباره ...َر. سوزنی . نرم کنم تاز را گهی بدرشتی گاه غلامباره را چو سرمه سرایم . سوزنی . دعوت تازان همی کنم بشب عید زآنکه ندانم بروز عید کجایم . سوزنی . چه وفا خیزدت ز تاز و جلب یاری از روشنان چرخ طلب . اوحدی (از آنندراج ). ◄ مخفف تازه، از لطائف . (غیاث اللغات ) : بوستان از ابر و خورشید است تاز. مولوی . ◄ کلمه ٔ تاجیک شاید در اصل همان تازیک [تاز، اسم + َیک، پساوند نسبت ] و بمعنی بدوی و چادرنشین باشد. محمد معین در حاشیه ٔ برهان ذیل کلمه ٔ تازی آرد: در پهلوی تاژیک . ایرانیان قبیله ٔ طی، از قبایل یمن را که با آنان تماس بیشتر داشتند (در عهد انوشروان یمن مستعمره ٔ ایران شد) «تاژ» و منسوب بدان را «تاژیک » می گفتند، و سپس این اطلاق را بهمه ٔ عرب تعمیم دادند، چنانکه یونانیان و رومیان پرسیا (پارس ) و عرب فرس را بهمه ٔ ایرانیان اطلاق کردند و ایرانیان «یونان » را - بنام قبیله ٔ «یون » در آسیای صغیر - بهمه ٔقوم هلاس اطلاق کردند. رجوع به تاجیک و تازیک و تاژ در همین لغت نامه شود. ◄ سگ تازی را هم میگویند. (برهان ).