تب زده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تب زده . [ ت َ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) ج، تب زدگان . تب دار. (آنندراج ). کسی که مبتلا به تب باشد. (ناظم الاطباء). نزیف . موعوک . مورود. (منتهی الارب ) : شفای تب زدگان بود شربتش گوئی که بود شربتش از سلسبیل و از تسنیم . سوزنی . سیزده روز مه چارده شب تب زده بود تب خدنگ اجل انداخت سپر بازدهید. خاقانی . تب زده زهر اجل خورد و گذشت گلشکرهای صفاهان چه کنم . خاقانی . تب زده لرزم چو آفتاب همه شب دور فلک بین که بر سرم چه فن آورد. خاقانی . نرگس ز دماغ آتشین تاب چون تب زدگان بجسته از خواب . نظامی . چو از تاب انجم شب تب زده بپیچید چون مار، عقرب زده . نظامی . بسی تب زده قرص کافور کرد نخورده شد آن تب چو کافور سرد. نظامی . تب زدگان را که نه حلوا به است خوردن گشنیز ز حلوا به است . امیرخسرو (از آنندراج ).