تبسم زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تبسم زدن . [ ت َ ب َس ْ س ُ زَ دَ ] (مص مرکب ) تبسم کردن، لبخند زدن : عشق چون مهر تبسم زندم بر لب زخم غمزه انگشتر الماس نگین افشاند. طالب آملی (از بهار عجم ) (از آنندراج ). رجوع به تبسم و دیگر ترکیب های آن شود.